توشه‏ ای از فرانسه و سینمای جهان

شهلا ناهید- توشه ای از فرانسه تلاش بر این دارد که علاقمندان را در جریان شماری از رخدادهای سینمائی این کشور و یا در پیوند با آن چه در جهان سینما می گذرد بگذارد. هدف، سخن از همه فیلم ها، ماجرا ها و حواشی ها نیست که امکانش وجود ندارد، بلکه روم کردن بر شماری فیلم و رخداد است که به دلایل مختلف جلب توجه کرده اند.

«یک روز زیبا» با تیتر اصلی «تو هیچ گاه واقعأ در آنجا نبودی» : عنوانی شاعرانه برای فیلمی دردناک و برنده جایزه سناریو وبهترین هنرپیشه مرد در فستیوال کن روی پرده ی سینماها
شش سال پس از فیلم «ما بایست در مورد کوین صحبت بکنیم»، لین رامسی، کارگردان اسکاتلندی، با فیلم  بسیار تکان دهنده و خوش ساخت «تو هیچ گاه واقعأ در آنجا نبودی»، (یک روز زیبا) که در فستیوال کن با ربودن جایزه بهترین سناریو و بهترین هنرپیشه مرد بسیار موفق بود، روی پرده سینماها در فرانسه بازگشت.
لین رامسی، در مورد تغییر نام فیلمش در فرانسه می گوید: «از آن خبری نداشته چرا که نام نخستین فیلم، با طبیعت شخصیت همخوانی دارد که پیوسته همچون شبحی در رفت وآمد است. درثانی فیلم برگرفته است از رمانی به همین نام اثر «جاناتان ایمز».
در این فیلم، او داستان کسی را روایت نمی کند بلکه با تصویربرداری شگفت انگیز، زوایای مناسب دوربین، نور، دکوپاژ و ضرب آهنگ بسیار متناسب، از کودک آزاری، استفاده جنسی از آنان و پیامد هایش می گوید. او باز هم در این راه قصه گوئی نمی کند و به سان فیلم هائی از این دست، روی برخی از شرایط نمی ایستد بلکه با تلنگر های کوچک پیش می رود.
فیلم صحنه های خون و خونریزی نامستقیم بسیار دارد، اما تحت تاثیر داستان، شخصیت «جو»، (با بازی تحسین برانگیز «جواکین فنیکس» که بسیار پیر و برای این فیلم چاق شده) و مادرش، و این که چگونه مافیایی در خدمت ربودن و تحویل دختر بچه ها به مردانی که حتا در میان سیاست مردان بلندپایه قرار دارند، به هر گونه جنایتی دست می زند، ما این خشونت را چندان نمی بینیم و حس نمی کنیم. در واقع تماشاگر نیز فیلم را در حالت خلسه ای که «جو» در آن قرار دارد دنبال می کند. علت دیگر این است که «لین رامسی»، از استیلیزه کردن خشونت، که از جمله در کارهای «تارانتینو» دیده می شود، می پرهیزد و از دوربین های ویدئویی کنترل استفاده می کند که چندان چیزی را نشان نمی دهند اما بسیار تاثیرگذار هستند.
از ورای چند تصویر برق آسا در می یابیم که «جو»، که بر تنش جای زخم های بسیار دیده می شود، از رفتار  پدری خشن هم بری نبوده است.
او که پیش تر در افغانستان جنگیده و زخم های آن جنگ را هم با خود یدک می کشد، در پی نجات دختربچه ی یک سناتور آمریکائی از یک شبکه فحشا بر می آید. ما سپس در می یابیم که مافیای سو استفاده جنسی از دختر بچه ها و این کودک را در اختیار شخصیت های سیاسی بلندپایه قرار می دهد. باز هم می بینیم که این دختربچه پیش تر هم از خشونت رنج برده است و از این رو شباهت هایی با ناجی خود پیدا می کند.
با نشان دادن رویاها، تصاویر ذهنی، بازی با فرم ها و فریم ها غیر معمولی، «لین رامسی»، که پیش تر هم مارا به فیلم هائی تک و ناب عادت داده بود، باز هم غافلگیر می کند و بیننده را به سفری دایمی بین دنیای واقعی و تخیلی می کشاند. او به شکل «کلاژ» حالت های شخصیت اصلی را شکل می دهد.
فیلم به شکل تکه تکه یا کمی چون «پازل» پیش می رود و تماشاگر را به منظم کردن و چیدن آن بر می انگیزد. بدین معناکه تماشاگر گاه با یک فیلم سیاه و تلخ روبروست و گاه به درون روان شخصیت سفر می کند.
توانائی «لین رامسی» در این است که در آغاز و در سه پلان شخصیت «جو» را ترسیم می کند : جسمش، پوستش و نحوه راه رفتنش. از آن پس بیننده در این قالب با او همراه می شود.
شکنندگی «جوآکین فنیکس» و توانائی اش در ایفای نقش شخصیت های پیچیده، بهترین گزینه برای کارگردان بود که به گفته خود وی، به هنگام نوشتن فیلمنامه به او فکر می کرده است. بنابراین بازی خلاقانه دراین فیلم جایزه بهترین بازیگران مرد را در فستیوال کن برای «جوآکین فنیکس» به ارمغان آورد .
موسیقی فیلم نیز که به شکلی خاص ساخته شده، یعنی «جانی گرین وود» پس از دریافت تکه های از فیلم با درازاهای گوناگون (۵ ، ۱۰ دقیقه) برای آنها موسیقی می ساخت. بنابراین موسیقی نیز فراز و نشیب درون و روان «جو» را دنبال می کند.
البته شماری از «لین رامسی»، برای فرمالیسم و بازی ماهرانه با تصاویر، خرده می گیرند و می گویند این سبک و این بازی گاه به بهای از دست رفتن معنا تمام می شود.  اما این زیبائی در خدمت سوژه ای به کار گرفته می شود که به شکلی ویژه و مدرن پرورش یافته و همانگونه که گفته شد از روده درازی بیش از حد پیرامون یک سوژه پرهیز می کند و این نقطه بسیار قوی فیلم است…
مونتاژ فوق العاده که ریتم پیش بینی نشده فیلم را تضمین می کند، سبب می شود که در فاصله بین صحنه های خشونت بار، بیننده همچنان بر صندلی خود میخکوب بماند.
مخالفان فیلم بر این خرده می گیرند که «لین رامسی» از تمام شگرد های کارگردانی برای روایت داستانش و جلب تماشاگر استفاده می کند.
پرسش این است که آیا یک کارگردان نباید از داده های حرفه اش استفاده کند؟
به هر رو فیلم «یک روز زیبا»، حتا کسانی را که فیلم های خشونت بار را دوست نمی دارند ، با کارگردانی بسیار خوب، پرهیز از نشان دادن روشن صحنه های خشن و موضوعی که بسیار این روزها داغ است، با فیلم همراه می کند و این خود هنر بزرگی است.
«لین رامسی» که پس از ۵ حضور در فستیوال کن، جایزه بهترین سناریو را به شکل مشترک با «یورگوس لانتیموس»، کارگردان یونانی با فیلم «کشتن گوزن مقدس» ربود، بحث های بسیاری در فرانسه برانگیخت. شماری فیلم او را بی ارزش خواندند و شماری دیگر بسیار آن را پسندیدند.
گفتنی است که «لین رامسی» در سال ۲۰۱۳ عضو هیات داوران فستیوال کن بود که «استیون اسپیلبرگ» ریاستش را به گردن داشت.

«موزه شگفتی ها» یا «اتاق شگفتی ها»:
نزدیکی «تاد هینز» به اسپیلبرگ

«تاد هینز»، کارگردان با استعداد آمریکائی که ما در گذشته فیلم های اورژینال بسیاری، از جمله «کارول» را از او دیده بودیم و «ولوت گلد ماین» وی در سال ۱۹۹۸ در کن جایزه کمک به کشف هنری را ربود، با فیلم «اتاق شگفتی ها»، بر گرفته از رمان «خاموشی برق» اثر «برایان سلزنیک»، که الهام بخش «مارتین سکورسیزی» در فیلم «هوگو کابره» هم بود و در بخش مسابقه ای فستیوال کن امسال شرکت داشت، هم اکنون بر پرده سینماهای فرانسه است.
او که در فیلم «کارول» بیشتر تحت تاثیر آثار «داگلاس سیرک» به نظر می آمد، شد، با «اتاق شگفتی ها» به کارهای تخیلی اسپلیبرگ نزدیک می شود.
این فیلم از یک سو، داستان «بن»، یک پسر دوازده ساله را به تصویر می کشد که پس از مرگ تصادفی مادر، به جستجوی پدری بر می آید که مادرش نمی خواست در مورد او سخنی بگوید. داستان زندگی او، ناشنوا و سپردن به دست خاله اش، در سالهای ۷۰ می گذرد و ما «بن» را می بینیم که در جستجوی پدری که نمی شناسد، از «مینه سوتا» به نیویورک می گریزد.
به موازات آن ، ماجرای «رز»، دختر ناشنوائی به تصویر کشیده می شود که در سالهای ۱۹۲۷ در «نیوجرسی» زندگی می کند و دلباخته یکی از هنرپیشگان سینمای صامت آن زمان است که نقش او را «جولین مور» ایفا می کند. «رز» هم برای دیدن هنرپیشه محبوبش، با دشواری بسیار به نیویورک می آید.
«تاد هینز» این بار هم در پرداخت خود بسیار تخیل و تازگی به وجود می آورد. بدین معنا که دو داستان را، که یکی در سال ۱۹۲۷ و دیگری در سالهای ۱۹۷۰ رخ می دهد، به موازات یکدیگر قرار می دهد. اما به این بهانه نیویورک، کوچه ها و جلوه هایش را از دید شگفت زده یک کودک و یک نوجوان نشان می دهد. این دو داستان که دو شخصیت نافرمانبردار و مستقل یک خانواده را روایت می کند یکی سیاه و سفید و دیگری، یعنی ماجرای معاصر تر، رنگی فیلمبرداری شده اند. «تاد هینز» گرچه دو شخصیت دختر و پسر را بر می گزیند اما در بخش هایی که قرار است این دو شخصیت یکدیگر را بیابند، به گونه ای یک کپی رنگی را روی یک کپی سیاه و سفید قرار می دهد.
به جز این ترفند های تکنیکی، فیلم چندان راه دوری نمی رود و نمی توان آن را برجسته ترین اثر این کارگردان دانست. اما به هر رو با عنوان نخستینش «شگفت زده» همخوانی پیدا می کند..

«کارو-ژونه»:
شانزده سال پس از
«سرنوشت شگفت انگیز آملی پولن»

«بدون شک یکی از پر بیننده ترین فیلم های فرانسوی سالهای اخیر در دنیا، فیلم «سرنوشت شگفت انگیز آملی پولن» ساخته «ژان پییر ژونه» است که کماکان توریست های بسیاری را به محله «مونمارتر» در شمال پاریس می کشاند تا رد پای «امیلی» و ماجراهای شگفت انگیزش را بیابند.
یکی از مکان های ویژه این محله، بازار سر پوشیده ی «سن پییر» است که از سالها پیش کاربری آن تغییر یافته تبدیل به یک کانون فرهنگی و نمایشگاه شده است.
این مکان، که همخوانی و نزدیکی بسیاری به دکور فیلم یاد شده دارد، تا روز ۳۱ ژوئیه آینده، نمایشگاهی را از ورای صدها ماکت و اشیائی که در فیلم های «ژان پییر ژونه» و همکار و همراهش، «مارک کارو» به کار گرفته شده، به این دو شخصیت اختصاص داده است.
هدف نمایشگاه نشان دادن ویژگی آثار وتحول دو شخصیتی است که سینمای دیگری را در فرانسه برپا نهادند.
البته «مارک کارو»، از دنیای کارتن و داستان مصور می اید و با نشریات معتبر این زمینه چون «متال اورلان» و یا «فلوئید گلاسیال» همکاری کرده موزیسین الکترونیک نیز هست. او همچنین یک از انیماتور های سینمای انیمیشن و ویدئو های تجربی است.
پس از آشنائی با «ژان پیر ژونه»، در فستیوال انیمیشن شهر «انسی» در سال ۱۹۷۴، همکاری این دو با ساختن شماری فیلم کوتاه و دو فیلم بلند «دلیکاتسن» (۱۹۹۱) و «شهرک کودکان گمشده» (۱۹۹۵) آغاز شد که این فیلم در مراسم گشایش فستیوال کن آن سال به نمایش در آمد.
«مارک کارو» افزون بر ساختن چند فیلم کوتاه و بلند، طراحی آفیش، موسیقی و دکورِ صحنه پردازانی چون «رژین شوپینو» و «فیلیپ دوکوفله» را بر عهده داشته است.
«ژان-پییر ژونه» در مورد همکاری با «مارک کارو» می گوید: «در فیلم هائی که ما باهم یا جدا از هم می سازیم، اشیا، جای ویژه ای دارند. از جمله عروسک های متحرک، دستگاههای های غریب و تخیلی، لباس های عجیب و غیر معمولی، موجودات سیاره ای غول پیکر و نشانه هائی چون کتابچه «آملی پولن» و نیز «استوری برد»، طرح های دکور، داستان مصور و نقاشی های «مارک کارو»… گزینش مکان بازارچه «سن پییر» برای این نمایشگاه بسیار مناسب است چرا که مکانی است برای هنر مردمی و بی ادعا. دیگر این که این مکان در چند متری جائی قرار دارد که «نینو کَن کامپوآ» با «آملی پولن» آشنا می شود. در این محل من همچنین با کار هنرمندان دیگری آشنا شده ام و آثار آنان را گردآوری می کنم. هنرمندانی که نا متعارف بودن آثارشان با فیلم های ما که آنها نیز غریب هستند، همخوانی پیدا می کنند».
گفتنی است که پیروزی فیلم «دلیکاتسن»(۱۹۹۱) به «ژونه» و «کارو» امکان داد طرح عظیم فیلم «شهرک کودکان گمشده» را پایه ریزی کنند. فیلمی تخیلی و بسیار سیاه اما بی نهایت شاعرانه که نقدی است بر اجتماع کنونی. فیلمی که برای تهیه آن نرم افزارهای تازه ای آفریده شد و تهیه آن بسیار طولانی بود.. همین فیلم سبب شد که توجه کمپانی «فاکس» آمریکائی به «ژونه» جلب شود و کارگردانی چهارمین فیلم از « بیگانه (آلین)» به نام «رستاخیز آلین» را به او بسپارد. گفتنی است که فیلمبرداری آن توسط «داریوش خنجی»، فرانسوی ایرانی تبار، انجام شد که یکی از فیلمبرداران معتبر جهان است. هم اوست که فیلمبرداری «شهرک کودکان گمشده» را نیز انجام داده است.
پس از این اقامت هالیوودی و کار با چرخ بزرگ سینمائی آن، «ژونه» به یاد محله «مونمارتر» و سنگفرش های آن افتاد و تصمیم گرفت یک فیلم کوچک شخصی بسازد. او که سال ها اندیشه های گوناگونی در سر داشت و آنها را یادداشت می کرد، تصمیم گرفت آنها را به کمک یک شخصیت به هم پیوند دهد. و این گونه بود که شخصیت «آملی پولن» زاده شد. فیلمی که احساس خوشبختی و نیاز به دوست داشتن در بیننده به وجود می آورد. این فیلم که توسط ۸ میلیون فرانسوی دیده شد، در آمریکا نیز به آن چنان پیروزی دست یافت که «برادوی» حقوق آن را خرید و تصمیم گرفت از آن یک کمدی موزیکال بسازد. این بار موزیک این کمدی موزیکال را یک آمریکائی ساخت که ربطی به موسیقی فرانسوی فیلم ندارد. جالب اینجاست که «ژان پییر ژونه» از کمدی موزیکال بیزار است. او که مدتها در برابر این پیشنهاد ایستادگی می کرد، سرانجام به سبب پولی که برای گرفتن این حقوق داده می شد، آن را پذیرفت و این پول را به انجمنی داد که هدفش کمک به کودکانی است که مشکلات قلبی مهمی دارند.
در پی پیروزی «آملی پولن»، «ژان پییر ژونه» بار دیگر از «ادری توتو» بازیگر نقش «آملی پولن» استفاده کرد و فیلم «یک یکشنبه طولانی نامزدی» را ساخت. فیلمی که هم از نظر منتقدین و هم از نظر تجاری پیروز بود.
در سال ۲۰۰۹، فیلم «میک مک» که آن نیز داستان بسیار انسان دوستانه ایست که مبارزه «داوید و گلیات» یا به عبارت دیگر مبارزه یک انسان ناتوان را با دو بازرگان اسلحه به تصویر می کشد، ساخته شد.
سپس در سال ۲۰۱۳، فیلم سه بعدی «سفر غریب تی اس اسپیوت جوان و نابغه» از راه رسید و جایزه های وزینی را ربود.
فیلم «کازانوا» که در سال ۲۰۱۵ توسط «آمازون» تهیه شد و روی سایت آن به نمایش در آمد، جایزه بهترین فیلم بردازی «ای اَی سی» آمریکائی را برای «پییر ژیل» به ارمغان آورد.
«ژان پییر ژونه» هم چنین همراه با «رومن سه گو» یک فیلم انیمیشن کوتاه به نام «رفتن دوحلزون» را با خرده ریز هائی که در طبیعت دیده می شوند ساخت که متن آن از اشعار «ژاک پره ور» گرفته شده است.
گفتنی است که «”ژان-پییر ژونه» تنها کارگردان فرانسوی است که فیلم هایش بیشترین جوایز را به خود اختصاص داده اند. علت این است که او با اندیشه های ارزشمند و وفاداری به سینمای مولف، داستانهایی با برداشتی غریب می سازد که همه گونه مخاطب را جذب می کند. دیگر این که همواره با همان هنرپیشگانی کار می کند که از سالها پیش در فیلم هایش شرکت داشتند.

«ژرار دوپاردیو» و خوانندگی
«ژرار دوپاردیو»، هنرپیشه بنام فرانسوی، که در گذشته تنها به مناسبت ایفای نقش، از جمله در فیلم «وقتی که خواننده بودم» (۲۰۰۶)، ساخته «زاویه جانولی»، به خواندن آواز پرداخته بود، به مناسبت ۲۰ امین سال درگذشت «باربارا» خواننده بسیار ویژه فرانسوی و دوستی نزدیک با او ، در کنسرت هایی به اجرای ترانه های وی پرداخت و به این کنسرت ها ادامه خواهد داد.
البته شماری طی سال جاری به خواندن ترانه های «باربارا» و انتشار آلبوم هایی از این ترانه ها دست زده اند. فیلم «باربارا»، ساخته «ماتیو آمالریک» کارگردان و هنرپیشه فرانسوی هم که در بخش مسابقه ای فستیوال کن امسال شرکت داشت، به همین مناسبت ساخته شده بود. در این فیلم «ژان بالیبار»، هنرپیشه فرانسوی، که از نظر جسمی بی شباهت به «باربارا» نیست، به خوبی از پس ایفای این نقش بر می آید. اما خود فیلم این مشکل را دارد که گرچه صحنه های واقعی کنسرت های «باربارا» را با بخش های بازی شده زندگی خصوصی اش در هم می آمیزد اما یک «بیوپیک» یا داستان زندگی او نیست و نمی تواند به بیننده ای که با «باربارا» و نقشش در دنیای ترانه و ترانه خوانی فرانسه در سال های پیش از مرگش آشنائی ندارد، اطلاع چندانی بدهد و این هنرمند بزرگ را بشناساند. فیلمی که تنها با بیننده فرانسوی و یا آگاه می تواند رابطه برقرار کند.
ویژگی «ژزاز دوپاردیو» که توسط «ژرار داگر» رهبر ارکستر، پیانیست و تنظیم کننده ترانه های «باربارا» همراهی می شود که به مدت ۱۷ سال خواننده ای را همراهی کرد که به «خانم سیاه پوش» معروف بود، در این است که او وارد روح ترانه ها می شود. از این رو یکی از اجراهای بسیار متأثر کننده وشاید بهترین اجرای ترانه های خواننده از دست رفته را ارائه می دارد.
«ژراز دوپاردیو» همچنین توانست با اجرای بسیار ژرف خود به خواست «باربارا» که صحنه کنسرت را مقدس می دانست و سالن کنسرت را «معشوقی با هزاران دست» می نامید، پاسخ گوید.
البته شماری از او انتقاد کردند اما این با شنوندگان و بینندگان است که احساس خود را از این اجرا ها بیان کنند که بیشتر مثبت بوده است و سالن پر کنسرت ها هم حکایت از این استقبال دارد.
یکی از این ترانه ها، «بگو کی باز می گردی؟»، از زیباترین اجراهای دوپاردیو است…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *