دلم به حال خبرنگاری می سوزد

هادی اعتمادی مجد

امروز روز خبرنگار است.نمی دانم چرا در آستانه فرا رسیدن این روز به شکل محترمانه ای یاد چند تا چیز می افتم.اول یاد فیلم «حرفه:خبرنگار» و آن جک نیکلسون بی خیالِ باحالِ جسوری می افتم که در عمق میدان های تکان دهنده آنتونیونی فقید، دارد یک تنه خطر می کند و لذت فراوان می برم از این بی کلگی اش. یا به یاد «همه مردان ریس جمهور» آلن ج. پاکولا،فیلمساز مهجور قدر ندیده ای می افتم که با زوج شگفت انگیز رابرت ردفورد و داستین هافمن، چنان از دل رسوایی واترگیت یک فیلم تر و تمیز درباره خبرنگاران کارکشته ای تحویل داد تا با هر بار دیدنش فکر کنی به جای بانی فیلم،وسط تحریریه واشنگتن پست نشسته ای و داری برای ریچارد نیکسون آشی با یک وجب روغن می پزی و پدرش را با گزارشهای سماجت آمیزت در می آوری! یا باز اگر بخواهم بگویم شاید هم یاد خبرنگار جذاب هر دو نسخه سریال فوق العاده «خانه پوشالی» می افتم که آخر ماجرا سرش را پای کارش می گذارد. وطنی ترین یادآوری را هم باید برای «سرب» مسعود کیمیایی کنار بگذارم و آن هادی اسلامی خدابیامرزِ محمدمسعود طورش که یک خبرنگار کله شق بی اعصاب نترس است.نوریِ «سرب» با آن قیافه مشت خورده درب و داغانش و آن ژست سیگار کشیدنش که به برگ دود کردن یاغیانه همفری بوگارت پهلو می زند، در نظرم شیک ترین و ایده ال ترین نمونه است برای این شغل.
…و آخ که این به یاد آوردن های نمایشی چه کیفی دارد.
اما صبر کنید! این واقعیت قضیه نیست.اینها بزک کرده هایش بود.خبرنگاری در عالم واقعیت این روزها بیشتر از تمام اینها که گفتم،مرا یاد آن کاریکاتوری می اندازد که خبرنگار را با آن کلاه قیفی از جنس روزنامه- که مثلا نماد این حرفه است- نشان می دهد.در شرایطی که در روزهای دیگر یا دارد غرغر و زخم زبان می شنود،یا سیاه سوخته از دل انفجاری بیرون آمده و یا بابت یک حقوق بخور و نمیر از بالادستی پر توقعش درشت می خورد،اما درست در روز خبرنگار تکریم می شود و الکی مثلا قدر می بیند و باز از فردایش همان آش و همان کاسه.
این روزها خبرنگاری دیگر خیلی اوقات ارج و قرب سابق را ندارد.اگر بخواهی مثل گذشته های نه چندان دور سواد و مطالعه به خرج بدهی و دقیق و منصف بنویسی، کلاهت حسابی پس معرکه است.این روزها انبوه علاقه مندان به عرصه نقد و خبر، پشت سنگر اینستاگرام و تلگرام طی یک شبانه روز خبرنگار، روزنامه نگار و منتقد می شوند. هشتگ گذاشتن و تگ کردن را اگر یاد بگیرید،بقیه اش حل است.
افکار عمومی هم حالا دیگر اغلب همین را از خبرنگار می خواهد؛ریزِ نحوه ازدواج فلانی با فلانی یا جدایی اش از بهمانی یا کیفیت گودبای پارتی فلان سلبریتی و بازنشر آخرین بنجل مزخرفی که یک بازیگر بی استعداد پست کرده.امروز خبرنگار معروف(می دانید که معروف با محبوب فرق دارد) می شود کسی در حد و اندازه کامران نجف زاده که با رانت صدا وسیما می رود آمریکا،اما از اتاق شخصی اش با وصله پینه کردن چند تصویر آرشیوی و نماهایی از کارتونهای قدیمی به خیال خودش گزارش خبری درست می کند و می فرستد برای ما ینگه دنیا ندیده ها.
حالا دیگر بی سوادی و تهی بودن نه فضیحت که فضیلت شده؛خبرنگارهای فضای مجازی حرف اضافه «با» را با تفاخر «ب» می نویسند و حرف ربط «که» را سرخوشانه «ک» مرقوم می فرمایند تا اصطلاحا «کول» به نظر برسند.همین حوالی دیده ام خبرنگاری که «ماحصل» را «ماه عسل» و «رج زدن» را «رژ زدن» نوشته بود!
غلط املایی، جعل نویسی و پشت هم اندازی،امروز برای خیلی ها جزو ضروریات ژورنالیسم شده و با یک «از کجا شروع کردید» و «حرف آخر» مصاحبه گر می شوند و با یاد گرفتن «کپی پیست»، گزارش نویس. خلاصه که در بازار مکاره سوداگری در لوای پز فرهنگی دادن،هر نابلدی ادعای ژورنالیست بودن دارد،چون می تواند این را راحت در پروفایلش جار بزند.
این روزها در عین مرارت کشیدن برای ایستادن پای اصول خاک خورده حرفه ام، دلم هم خیلی به حالش می سوزد و بابت این وضع تاسف بارش افسوس می خورم.البته می دانم هم هنوز هستند خبرنگاران و روزنامه نگارانی که همین قدر برای کارشان احترام و عزت قائلند و احساس برایش خرج می کنند.فقط می ماند این امید تا کاش اوضاع بهتر شود که آدمی به امید زنده است.
همکاران واقعی و دوستان زحمتکشم! امیدوارم با خواندن این متن زیاد هم مایوس نشده باشید. در آخر به جای تبریک خشک و خالی روز خبرنگار،این تکه طلایی را از گابریل گارسیا مارکز گرامی قبول کنید که خیلی خیلی خیلی به دردمان می خورد:«به عقیده من،ژورنالیسم یک نوع ژانر ادبی و گونه ای تعبیر و عرضه واقعیت است؛مثل داستان یا تئاتر. وقتی کار ژورنالیستی می کنم بسیار سختگیر و در خصوص واقعیت، دقیق و باریک بین هستم، اما شیوه ای در گزینش و نگاه کردن به واقعیت دارم که بسیار ادبی است. در واقع شیوه مشاهده یکسانی را در ژورنالیسم به کار می بندم. به سبب رویکردی که به ادبیات دارم، چیزی را می بینم که دیگران نمی بینند. از سوی دیگر، ژورنالیسم مددکار من در ادبیات است، دقیقاً از آن روی که یاری می کند تا همیشه تماسم را با واقعیت حفظ کنم. من در گزارش های ژورنالیستی داستانهایی را نقل می کنم که بسیاری از خبرنگاران تنها برای دوستان خود نقل می کنند».

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *