دوران ترکتازی «سینمای زیرشلواری»

روزگارسادگی!

مسعود داودی
سال ۱۳۷۵ به همراه دوستم مهرداد خلیلی در یکی از روزنامه های ژنریک(!) آن دوران همکار بودیم؛ او اجتماعی می نوشت و من سینمایی و هنری. زمان های بیکاری و خلوتی کار در تحریریه، باهم که گپ می زدیم عمده حرفها پیرامون سینما و فرهنگ و هنر بود. من می گفتم و مهرداد گوش می داد. اما او نیز حرف های بسیاری داشت و اظهارنظرهایش نشان می داد که برخلاف بسیاری از مدعیان، سینما را می شناسد و در مورد مسائلش صاحب نظر است. من می گفتم که سینمای ایران پتانسیل داشتن روزنامه ای را دارد که هر روز صبح روی کیوسک ها برود و در میان حجم عظیمی از روزنامه ورزشی و سیاسی، جایگاهی رسانه ای هم برای سینما و تئاتر پیدا کند و… سرتان را درد نیاورم که این حرف ها و گپ و گفت ها شد مبنای پرسش مهرداد خلیلی از من؛ «چرا خودت تقاضای امتیاز یک روزنامه را نمی دهی؟»… و می خواهم این پرسش را امروز و در آغاز شانزده سالگی انتشار روزنامه بانی فیلم پاسخ بدهم!
در طول نزدیک به سی و سه سال فعالیتم در رسانه های مختلف، همیشه درگیر این سئوال بودم که چرا هنر این مملکت با پیشینه ای چنین گرانسنگ، نباید در حوزه نشریات روزانه جایگاهی داشته باشد؟ چرا جای فرهنگ و هنر و سینمای این مملکت که در تمام کشورها شناخته شده و باعث افتخار است، در میان نشریات مکتوب روزانه خالی ست؟
دردسرتان ندهم در مدت هفت سال، از سال ۱۳۷۵ که مدارک مورد درخواست هیات نظارت معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد را فراهم کردم تا اردیبهشت سال ۱۳۸۲ که امتیاز انتشار روزنامه سینمایی بانی فیلم را گرفتم، مدام ایده ها و روش های مختلفی را برای انتشار روزنامه ای سینمایی با دوستان و همکاران مرور می کردم.
نداشتن تجربه انتشار روزنامه سینمایی، کار را سخت تر می کرد چرا که بیشتر روزنامه ها یا سیاسی بودند یا ورزشی و اجتماعی و همگی تقریبا از یک مدل و شکل واحد پیروی می کردند، اما بانی فیلم قرار بود الگو و معیار خودش باشد…!
آن روزها با خوش خیالی تصور می کردیم مهم ترین مسئله و موضوع بر سر راه انتشار نخستین روزنامه سینمایی، همین دغدغه های فرم و قالب است، اما غافل از این که برخلاف تصور بسیاری که سینما و هنر را از زاویه کوچک می بینند، بانی فیلم وارد حیطه ای شد که قرار نبود بشود و به موضوعاتی پرداخت که نباید مطرح می شد!
خلاصه این که «آب در لانه» عده ای روانه شد و از همان ابتدا، نگاه دوگانه ای در مورد نخستین و تنها روزنامه سینمایی ایران به وجود آمد؛ بخشی از مدیریت سینمایی – احتمالا با عنایت به شیوه های مسبوق به سابقه- می خواستند بانی فیلم هم فرمان بردار و حرف شنو باشد؛ این دسته از مدیران کوچکترین انتقادی را برنمی تافتند و به شدت واکنش نشان می دادند!
بخش دیگری از دست اندرکاران سینما بودند که به دلیل خواص بودن شان و نزدیکی با جناح قدرت، خود را مبرا از هر نقدی تصور می کردند و مبنای دوستی و رفاقت شان را بر اساس میزان و شدت و حدت انتقادات تعریف می کردند!
خلاصه این که ملغمه ای بود که گاه تمامی انگیزه های انتشار و تلاش برای ادامه انتشار بانی فیلم را به چهارمیخ می کشید!
همه اینها را بگذارید در کنار مشکلاتی که با برخی از سرمایه گذاران ابتدایی که قرار بود هزینه های انتشار را بر اساس قراردادی -که بیشتر شبیه قرارداد ترکمانچای بود- متقبل شوند!
فرسایش ذهن و اصطکاک روح، شاید واژه های مناسبی باشد برای ترسیم فضای روانی آن روزهای مسئولان و همکاران روزنامه بانی فیلم…
هرچند امروز هم این مسائل و موضوعات – هرچند جسته و گریخته- وجود دارند، اما هجمه ای که در پنج سال انتشار بانی فیلم متوجه روزنامه شد، امان مان را بریده بود. عمده ترین سختی کار در چنین فضایی، به دلیل پایبندی روزنامه به اصل بیطرفی و استقلال روزنامه بود که هنوزهم به واسطه این پایبندی، دچار بسیاری از تعاریف نادرست و نگاه های مغرضانه هستیم.
در خلال این سال ها شاهد بسیاری از مسایلی بودیم که تلخی هایش بر شیرینی های آن می چربد؛ روزگار سخت در کنار افرادی که فقط «سایه»شان بزرگ بود و ادعاهای شان گوشخراش، به ما یاد داد که باید «اینها» را هم به عنوان یکی از اعضای فرهنگ و هنر – هرچند نامربوط-بپذیریم؛ گذر ایام و پشت سر گذاشتن خاطرات، جمع «اینها» را انبوه تر کرد و کسانی عنوان هایی مانند تهیه کنندگی و کارگردانی را به پسوند نام شان افزودند که در خوشبینانه ترین شرایط باید دستیار سوم و چهارم می شدند!
این که آیا این جبر زمانه بوده و هست یا فضای نادرست حاکم بر فضای فرهنگی کشور، اجازه رشد چنین افرادی را می دهد، موضوع اصلی این یادداشت نیست. اما آنچه در باب ترسیم فضای نادرست فعلی سینما- که متاسفانه ردپایش را در برخی از تئاترها نیز می بینیم- باید مورد بحث و بررسی قرار گیرد، «آلودگی» هنر مملکت به ویروس «پول های بادآورده» است. صاحبان این حجم عظیم از پول ها که ابتدا در قالب مشارکت شرکت ها و موسسات دولتی با «کارسازی(!)- تبلیغاتچی ها صورت گرفت، رفته رفته به چنان دامنه ای رسید که در برخی از پروژه های تلویزیونی، جسارت تغییر مدیران و کارگردانان را نیز در دستور کار صاحبان این پول ها و سرمایه ها قرار داد…
سینمای ایران شاید بیشترین آسیب ها را از استقرار این افراد بر صندلی سرمایه گذاری و بعدها- تهیه کنندگی متحمل شد.
«کارچاق» کن قبلی و تهیه کننده فعلی، با تکیه به سرمایه های نجومی اش، وارد پروژه های گوناگونی شد؛ از ساخت سریال برای تلویزیون و شبکه نمایش خانگی تا تولید فیلم های سینمایی، می شود «رد» آنها را دید.
بدیهی ست در چنین فضای مسمومی که ادعای تازه به دوران رسیده ها، گوش فلک را کر می کند، فعالیت رسانه ای همچون بانی فیلم، با مخاطرات جدی مواجه شود. این جماعت تازه به دوران رسیده، با وجود تلاش های زیادشان برای انتشار نشریه ای روزانه و – مثلا- رقابت با بانی فیلم، دست به دامان سرمایه داران مختلف- از سیاسیون بازنشسته تا محضردار بی خبر از همه جا- شدند که تلاش شان ناکام بود و ناچار شدند پس از ادعاهای دهان پرکن، عطای انتشار روزنامه را به لقایش ببخشند.
تاسف بار اینکه موضع مدیریت سینما به عنوان مقام بالاتر و خردمند، به شکل نگران کننده ای انفعالی بود و هست!
دلایل این انفعال شاید به تمرکز و حاکمیت یافتن عنصری تعیین کننده به نام «پول» بر جریان تولید و اکران و نمایش فیلم ها و تولیدات تلویزیونی مرتبط باشد، اما غفلت و کرختی تا این اندازه مدیریت عالیه سینما موجب ایجاد فضای در سینمای ایران شد که نمونه آن را – فارغ از شکل حضور بازیگران زن و مردش- می توان در ساخته های اواخر دوران فیلمفارسی مشاهده کرد.
مواجهه با مدیران با این موضوع چنان سازکاری برای سودجویی تعدادی اندک از «تازه به دوران رسیده»ها را فراهم آورد که فوران سرمایه های مشکوک در سینما کار را به جایی کشاند که مثلا شخصی که تا همین چند سال پیش از تهیه محل زندگی اش در تهران عاجز بوده و به لطف برخی تهیه کننده قدیمی، شب ها محل خوابش دفتر آنان بوده حالا برای انجام تست پزشکی به کشورهای اروپایی مسافرت می کند و افتخارش، خرید املاک مختلف در محلات مختلف تهران است! بدیهی است مواجهه روزنامه بانی فیلم با چنین افرادی باید سلبی و سخت باشد.
بخش خصوصی و تعریف های وارونه از تولید با سرمایه شخصی، یکی دیگر از عوامل به انحطاط کشاندن موضوعات و مضمون های سینمای کشورمان است؛ «سینمای زیرشلواری»،«جوک های رکیک»، «گستاخی های بی ادبانه» و نبود یک مدیریت استراتژیک و با برنامه، سرفصل بیشتر تولیدات سینمایی و شبکه نمایش خانگی شده است.
مضحک تر اینکه برخلاف رویه های گذشته که مدیریت سینما خود را ملزم می ساخت از آثار سینمایی فرهنگی حمایت کند، حالا – به قول داریوش ارجمند، مارمولک ها و هزارپاها- همه سینماهای کشور را در اختیار گرفته اند و متاسفانه سازندگانش با تکیه به تیتر کلیشه ای اهمیت داشتن اقتصاد سینما، دست به ساخت هر مزخرفی به نام فیلم و سریال می زنند.
اقتصاد سینما مسلما پر اهمیت است، اما در این چشم انداز نه تنها از این سفره اقتصادی، هیچ یک از دست اندرکاران واقعی سینمای کشورمان بهره ای نمی برند، بلکه میزان امار بیکاری فعالان سینما، هر روز بالا و بالاتر می رود.
بخش فرهنگی سینما با حضور و شلتاق اندازی های این جماعت، تقریبا به «فنا» رفته! دوگانگی در تعریف و نامشخص بودن نقشه راه برای سینمای ایران، عمده دلیل نابودی سینمای فرهنگی – نه سینمای بی مخاطب- و ترکتازی سینمای «زیرشلواری» و مبتذل شده است.
در کنار غفلت مدیریت سینما، بی توجهی تشکل خانه سینما هم جای تعجب و تامل دارد؛ تشکل صنفی خانه سینما به خوبی می بیند و می داند که امورات تولید و اکران آثار سینمایی و تلویزیونی، در دست جماعت کمتر از بیست نفره ای است که سینما را به شکل یک مجموعه خصوصی در اختیار گرفته اند. افراد وابسته به این «گنگ» زیر لوای فعالیت فرهنگی، به صورت میلیاردی از بودجه های پنهان و آشکار استفاده می کنند و در کنار این، عده ای هم که واقعا در چارچوب سینمای فرهنگی قرار دارند با مشکلات زیادی در تامین سرمایه و بودجه برای تولدی فیلم مواجه هستند.
اوضاع سینما وخیم است و علی الظاهر«کلاف» آن از دست مدیران و مسئولانش در رفته…
در این دوران وانفسا، وقتی می شنوی که دو تن از واردکنندگان کاغذ با دریافت ارز دولتی، بدون آنکه کسی بفهمد کاغذ وارداتی کجاست، مفقودالاثر شده اند و نامی ازشان نیست، گمان کنم سینمای ایران تا رسیدن به آن سطح از بلوغ اقتصادی(!) حالا حالاها زمان دارد…!
با این اوصافی که از بخش کوچکی از سینما شد، بی رودربایستی، اگر شما مسئول یک روزنامه سینمایی بودید، چه می کردید؟! دوران ما که دوران سادگی بود، شما را نمی دانم…

اشتراک گذاری در:

نظرات 1
  1. با سلام خدمت آقای داودی سر دبیر محترم بانی فیلم.
    نوشته تاثیرگذار شما را خواندم ، حرفهای شما در مورد فضای سینما و تئاتر و تلویزیون کاملا منطقی و درست است.
    امیدواریم که با پشتکار و روح خستگی ناپذیر مسولانه شما، همچنان پربار و پرکار ادامه این راه پر فراز و نشیب را با سربلندی طی کنید.
    خشت را از اول کج نهاده بودند. بر آشفته شدند وقتی که این شعر را برایشان خواندم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *