گفت و گو با ژولیت بینوش در یک کافه گوشه خیابانی در منطقه پانزدهم پاریس!

زندگی یعنی عشق ورزیدن

کارگردان ها سعی کرده اند او را کنترل کنند، منتقدان از او تحسین کرده اند، چهار مرد سعی کرده اند با او ازدواج کنند. با این حال ژولیت بینوش قبول نکرده خودش را محدود کند. تیم آدامز با بانوی اول سینمای فرانسه صحبت کرده است.

به گزارش بانی فیلم به نقل از گاردین، به یک کافه گوشه خیابانی در منطقه پانزدهم پاریس می رسم، به مسئول کافه به فرانسوی ضعیف می گویم که همراهم برای ناهار میز رزرو کرده است. او می پرسد «اسمش چیست؟» و به لیستش نگاه می کند. هر چقدر که عجیب به نظر می رسد، می گویم «اوم، ژولیت بینوش». ابرویش را در تعجب بالا می برد که انگار جوک را نگرفته و دوباره می پرسد «کی؟». بلندتر می گویم «ژولیت بینوش».

او سرش را تکان می دهد و همراه چند نفر دیگر که آنجا نشسته اند، به من نگاهی می کنند که می گوید این مرد انگلیسی مسلما متوهم است. من در گوشه ای تاریک با اندوه نشسته ام و به مدت ۲۰ دقیقه دیگر در حالیکه دارم آب می‌خورم و تلفنم را چک می کنم و مهمان نیمه خیالی ام از راه نرسیده، همان نگاه ها را دریافت می کنم. اما بالاخره، ستاره «شکلات»، «بیمار انگلیسی» و «سه رنگ: آبی» با سویی شرت و بدون آرایش وارد کافه می شود، به خاطر دیر رسیدنش معذرت خواهی می کند، به همان سبک خودش می‌خندد و در حالیکه من سعی می کنم دوباره نگاه مسئول کافه را به خودم جلب کنم، استیک و «تازه ترین سبزیجات» را سفارش می دهد.

بینوش حالا ۵۳ سال دارد و احتمالا پردرآمدترین و غیر از دوپاردیو شناخته شده ترین بازیگر فرانسه است. با این حال، او اصرار دارد که بدون مشکل خاصی به کارهایش در پاریس رسیدگی می کند، از مترو استفاده می کند و می گذارد مردم با خودشان فکر کنند که «خودش بود یا نبود؟». ممکن است به او به عنوان یک پاریسی نمونه نگاه کنید، اما او به هیچ وجه به خودش که دختر یک مادر مهاجرلهستانی است، به عنوان یک فرانسویِ فرانسوی» نگاه نمی کند. یا حداقل به شدت از محدود شدن بعدش می آید. برای ثابت کردن منظورش، او بعد از یک کلاس آواز، که یکی از کلاس های سنگینی است که الان برای نقش آفرینی در نمایشی در مورد باربارا خواننده، دوست ژک برل، برداشته، به اینجا آمده است. بینوش می گوید در گذشته، هر بار که شروع به خواندن می کرد، مردم، مخصوصا دو فرزندش، در کل می گفتند دست از خواندن بردارد. اما این او را زده نکرده است. معلم آوازش اصرار دارد که او می تواند یاد بگیرد.

می پرسم «خطر پیش آمدن یک سناریو فلورنس فاستر جنکینز» وجود ندارد؟ که بلند می خندد و می گوید: «امیدوارم دوست های به اندازه خوب اطرافم داشته باشم. اما حس می کنم اگر حداقل سعی نکنم آواز بخوانم کمی برایم شرم آور خواهد بود.»

اما آمدیم اینجا تا در مورد یک جدایی سورپرایزکننده دیگر، یعنی فیلمش «Slack Bay» صحبت کنیم. این فیلم در قالب همان ژانر کمتر اکتشاف شده است، درام فرانسوی شمالی قتل مرموز با لباس های عجیب و غریب (با اضافه شدن کمی آدم خواری). بینوش با حالت خاصی نقش عمه شیک و پیک بورژوآ را بازی می کند که کلاه امپرسیونیستی به سر و احساسات اپرایی دیوانه وار دارد و قبل از جنگ جهانی اول در شهر بریتانی در حال گذر تعطیلات است. او و خانواده برادرش با چند جمع کننده صدف آشنا می شوند که کنار ساحل در فقر زندگی می کنند. این برای شان پیامدهای بدی در راه دارد. بینوش نیمه دوم فیلم را در بانداژ به سر می برد، بعد از اینکه پشت سر هم با یک پارو به سرش می کوبند. این فیلم هم شوک آور و هم به طور عجیبی بامزه است. این دومین فیلمی است که بینوش با برونو دومان کارگردان ساخته که اخیرا جدیت کارگردانی را با هجو لود تعویض کرده است.

فیلم قبلی هم برای او و هم برای بینوش بیشتر قابل پیش بینی بود: بیوگرافی کامیل کلودل، مجسمه ساز و محبوب رودن، که ۳۰ سال آخر زندگی اش را از یک بیمارستان روانی کار کرد. مراحل فیلمبرداری آن فیلم برای بینوش احساساتی و سخت بود. او می گوید در عصرها، از دومان می خواست «دفعه بعد از من بخواه کمدی بازی کنم.» فیلم «Slack Bay» این قول را به ثمر می رساند.

این تضاد با یک فلسفه زندگی همخوانی دارد (بینوش خیلی از فلسفه خوشش می آید، از سخنان اراده. می‌گوید «وقتی از بیرون قضاوت نمی شوید می توانید خیلی جاها بروید» یا «برای خلق کردن، نیاز برای بیان کردن باید بزرگتر از ترس باش.») این یکی را از دوران نوجوانی اش یاد گرفته بود.

او می گوید: «ما همیشه خودمان را محدود می کنیم. وقتی ۱۴ سالم بود یک مشکل داشتم. عاشق نقاشی و عاشق تئاتر بودم. فکر می کردم باید انتخاب کنم. مادرم دوستی داشت که نقاش بود. مشکلم را به او گفتم. پوستری را برای من امضا کرد که رویش نوشته بود: ژولیت: انتخاب کن که همه کارها را انجام بدهی! این همیشه با من ماند.»

می توان گفت او به قصدش رسیده است. او بیش از ۶۰ فیلم ساخته که از «سبکی غیرقابل تحمل بودن» تا «گودزیلا» را در بر می گیرد. او به نقاشی هم ادامه داده و کتابی از پرتره ها از کارگردان هایش را با اشعاری کوتاه در مورد آن ها منتشر کرده است. در سال ۲۰۰۸، در حالیکه از ۴۴ سالگی آغاز کرده بود، یک نمایش رقص هم اجرا کرد که طراحی اش را اکرم خان در تئاتر ملی بر عهده داشت. او از نظر سیاسی فعال بوده، مخصوصا در حمایت از آزادی هنری و روزنامه نگاری، و در دو سال گذشته از فصل های تمام فروش رفته از «آنتیگونی» سوفوکل در لندن و نیویورک به آواز خواندن و نمایش های خنده دار با شوخی و سر و صدا رسیده است.

با توجه به اینکه بینوش در دهه های ۲۰ و ۳۰ سالگی محبوب تقریبا تمام کارگردان های مشهور اروپا بود (حقیقیتی که باعث شد دیوید تامسون در کتاب بیوگرافیکی اش «دیکشنری یک فیلم» به سادگی بپرسد: آیا او زیباترین زن سینما است؟)، می پرسم در حالیکه سنش بالاتر می رود کمی حس آزادتر و رهاتر بودن نسبت به آن نگاه مردانه می کند؟

او می گوید «در آن رابطه فقط لذت هست و درباره سهیم شدن است، سهیم شدن در لذت ساختن چیزی جدید»، با این حال اضافه می کند که «چیزی که وقتی ۲۰ سال داشتید برای تان مهم به نظر می رسید، می توان امیدوار بود که وقتی ۵۰ ساله شوید دیگر برای تان آنقدر اهمیت نخواهد داشت. مگر اینکه رشد نکرده باشید.»

بینوش تا حدودی به این دلیل بازیگری را در دوران کودکی آغاز کرد که تایید والدینش را به دست بیاورد. مادرش بازیگر و معلم درام بود، پدرش هم مدتی هنرمند پانتومیم بود. وقتی بینوش چهار سال داشت آن ها از یکدیگر جدا شدند و او را به مدرسه شبانه فرستادند.

برای خوشحال کردن آن ها بازیگری کرد؟ می گوید «من همیشه منتظرتایید هر دوی والدینم بودم. اما لحظه ای هست که آدم دیگر برایش صبر نمی کند. از یک جا به بعد تصمیم گرفتم که می توانم این نیاز را رها کنم.»

پرسیدم مادرش که یک عمر بازیگر و کارگردان بود و اغلب به مشکل برمی خورد، چه نظری راجع به موفقیت یک شبه دخترش به خاطر نقش آفرینی در نخستین فیلمش «درود بر مریم» گودار و تمام چیزهای بعد از آن داشت. گفت: «احساسات متفاوتی راجع بهش داشت. همیشه آسان نبود. اما عشق مادرم نسبت به هنرها همیشه الهام بخش من بود. یادم می آید که در مدرسه از ما خواسته بودند در مورد یک کلمه که برای مان مهم است یک انشاء بنویسیم. از او پرسیدم کلمه مورد علاقه اش چیست و او یک ضرب گفت اشتیاق. من هم گفتم آره! آره! دقیقا همین! اشتیاق من همیشه با اشتیاق او مواجه می شد…»

بینوش چند بار اصرار می کند که «آدمی نیستم که نسبت به گذشته وسواس داشته باشد.» سعی می کند فیلم هایش را فقط یک یا دو بار تماشا کند، اما اگر خود گذشته اش را در یکی از آن فیلم ها ببیند همیشه تحت تاثیر این قرار می گیرد که صدایش چقدر طی سال ها تغییر کرده است. «در بدنم نبود. چیزی در موردش بود که زمینی نبود.»

او می گوید این تغییر طی دوران ساخته شدن «معشوقه ها روی پل» سال ۱۹۹۱ به وقوع پیوست که با لئو کارا ساخته شد که آن موقع چهره بدنام سینمای فرانسه و معشوق او بود. فیلمبرداری سه سال طول کشید. برای کارا، اغلب به طور دردسرسازی اتوبیوگرافیکی بود. بینوش به یاد می آورد که پایانی که او در سر داشت این بود که «من مرده باشم و او روی پل ایستاده باشد و فکر کند که او هرگز من را دوست داشت؟» این تصویر نزدیک بود به طور وحشتناکی به حقیقت بپیوندد چون بینوش در حین فیلمبرداری در خطر غرق شدن در رودخانه سن قرار گرفت. یادش می آید که وقتی زیر آب بود حس تزکیه کرد. «در لحظه ای که داشتم برای هوا بالا می آمدم، یک نوع قرارداد داخلم بسته شد: بعد از آن، می خواهم هر چه که شد زندگی را انتخاب کنم.»

تا آن موقع این انتخاب را نمی کرد؟ «این را دیدم که زندگی یا پیشرفت کردن، یعنی از چیزها عبور کردن، باز بودن نسبت به تغییر و یاد گرفتن چیزهای جدید. زندگی یعنی عشق ورزیدن.»

وقتی او پایانی که کارا در نظر گرفته بود را خواند، با او به هم زد. کارا پایان فیلم را برای او به چیزی شادتر تغییر داد، اما بینوش به هرحال او را ترک کرد. در نکته ای که خیلی در مورد او مشهور است، هرگز ازدواج نکرد، حتی با وجود «چهار پیشنهاد ازدواج» که هرگز به آن ها پاسخ نداد. بعد از اینکه او کارا را ترک کرد، با آندره هال که یک غواص در فیلم «معشوقه ها روی پل» بود یک پسر به دنیا آورد که رافائل نام دارد و الان ۲۲ ساله است. پدر دختر ۱۷ ساله اش هانا، بونوآ ماژیمل، همبازی او در «فرزندان قرن» سال ۱۹۹۹ است. جدیدتر، او در رابطه های قابل توجهی با پاتریک مولدون بازیگر آمریکایی و سانتیاگو آمیگورنا آرژانتینی، کارگردانش در «چند روز در سپتامبر» سال ۲۰۰۷ بوده است. او به شدت از زندگی خصوصی اش حفاظت می کند و با سماجت و بعضی مواقع با کمک دادگاه از راز و مرز آن دفاع می کند.

از او می پرسم که در حال حاضر تنها زندگی می کند یا نه. می گوید: «مدتی طولانی است که در رابطه با کسی هستم. اما مسلما نمی توانید بدانید با چه کسی…» چرا مسلما؟ «چون: مسلما.»

به این اشاره می کنم که جین مورو، بازیگر فرانسوی بزرگ دهه ۱۹۶۰ یک بار در مورد بازیگران گفته بود که باید «عاشق عشق باشند». آیا این او را توصیف می کند؟ لبخند می زند و می گوید: «من با جین مکالمه هایی داشتم. یک بار به من از عشق گفت که می دونی، هرگز به علف سبز نه نگفتم. این از نظرم خیلی زیبا بود. اما من اصلا اینطور نیستم. من اغلب به علف سبز نه گفتم. به خاطر خودم.»

کمی در مورد این صحبت می کنیم که کارگردان ها چطور طی سال ها سعی کرده اند او را کنترل کنند و اینکه چطور او حس می کند در مقابل این مسئله مقاومت کرده است. خودش می گوید نکته جالب این است که کارگردان هایی که با آن ها کار کرده بدتر از همه با او رفتار کرده اند. نام نمی برد اما اخیرا با زنی مواجه شد («کلر دنیس نه») که سعی کرد به او بگوید چطور بازیگری کند. او می گوید: «حتی بزرگترین کارگردان ها جرات نمی کنند به من بگویند چطور یک جمله لعنتی را بگویم. و این یکی سعی داشت با هر دیالوگ این کار را بکند. من خوب برخورد کردم و ادامه دادم. و با خودم گفتم: ژو، این عالی است، واقعا داری فروتنانه برخورد می کنی! اما در پایان خیلی درمانده بودم. آدم باید اجازه دهد بازیگر خلق کند.»

برونو دومان مشخصا آزادی زیادی در فیلم جدیدش به او داد، البته می گوید مثل دیگر کارگردان های مرد، «او از خنده من متنفر است.» می گویم شاید برای همین بود که شما را بانداژپیچی کرد. می خندد و می گوید شخصیت اپرایی اش شاید بیشتر از آنکه تصور کنید به ژولیت واقعی نزدیک است، یا حداقل بچه هایش ممکن است آن سوی او را بشناسند.

در حالیکه دارد ساعتش را چک می کند از او می پرسم «Slack Bay» بخشی جدید از نمایش های هجو بینوش را با خود می آورد؟ می گوید «کی می دونه؟ من کاملا طرفدار ماجراجویی هستم» و با عجله دوباره سمت معلم آوازش می رود.

فیلم «Slack Bay» روز شانزدهم ژوئن اکران می شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *