به ياد دنيا فني زاده

قصه غصه ها رو با دنیای کلاه قرمزی چه کار !

نازیلا  علوی

از وقتی عروسک بغل می گرفتم تا همین نیمه شبا که  ابر قهرمان های پنبه ای پسرمو رو از مسیر آدم روی خونه جمع می کنم ، باورمه که عروسکا جون دارن وکنار ما زندگی می کنن. زنده ان اما نه از جنس زندگی ما. شیفتگی بی نهایت ماست که به اونا جون میده.به عشق ما خلق میشن و دلبسته شون میشیم .مثل «دنیا» که کلاه قرمزی دنیاش بود .

کلاه قرمزی از طرح یه مورچه خلق شد، اما دل«دنیا» را برد. این همه سال آدم بزرگا دنبال خلق شخصیتی بودن که از جنس بچه های ایران باشه و برای به دست آوردن دل بچه ها از عروسکای تی تیش مامانی باربی و ابر قهرمانای چاخان پاخان جلو بزنه . خالقین کلاه قرمزی چنین کردن.

کلاه قرمزی با یه دست پیرهن ، یه شلوار گرم کن سبز دو راه و یه کلاه قرمز …دست خالی از آبادی پشت کوها راه افتاد تا دنبال آرزوهاش بره. می خواست بره تیلویزیون ! اینقَدَر این در و اون در زد تا شد دستیار آقای مجری . با همین خوش زبونی هاش خودشو تو دل «دنیا» جا کرد. به برکت دستهای دنیا کلاه قرمزی جون گرفت. . «دنیا» پشت صحنه بود وکلاه قرمزی صحنه دار شد … دست راستش که دیگه جون نداشت کلاه قرمزی را رو دست چپ انداخت . می گفت :«تا جایی که بتوانم پسر بزرگم را به کسی نمی دهم.» دستاش ولی رنجور شد تا که کلاه قرمزی از تو دستش به دامنش افتاد .

این بچه که همیشه سر خوش بود … شیطنت می کرد … سر دسته خرابکارا بود و یه نفس حرف میزد ، دو سه روزه یه گوشه کز کرده و لام تا کام نمی گه. بچه های دیگه خیلی جرات کنن به زبون خودش حالشو می پرسن  کلاه قرمزی؟ خوفی؟ خوفی؟

چیزی نمی گه. پلک هم نمیزنه. یه صدایی مدام تو گوشش وز وز می کنه که کلاه قرمزی بیست و چند سالته ، تو دیگه مرد شدی ولی کلاه قرمزی می خواد بچه بمونه. نمی خواد مثل پهلوان پنبه های خارجی، قاطی دنیای آدم بزرگا و زیر و بم زندگی هاشون شه.

آقای مری از یه طرف دلواپس سکوت اونه و از یه طرف خدا خدا می کنه که کلاه قرمزی هیچی از مامانش نپرسه. بغض، راه کلامشو بسته.

عمو جبلی سفت بغلش گرفته. خودش می گفت :می ترسه این بچه ، سرگردان و گیج در این شهر بی رحم و پر هیاهو به دنبال دنیاش بره و گم شه «خوب می دونه شهربا بچه ها نامهربونه .

آقای همساده زیر لب چیزی می گه . فکر می کنه کسی نمیشنوه . اما همه میشنون: «داغونمااااا لِهِ لِهَم» .

آقای ببخشید پیاز خورد می کنه تا کسی پاپی اشک ریختن هاش نشه .

فامیل دور آهی می کشه که: راه رفتـنـی را، باید رفت!

پسرعمه زا با افسوس زمزمه می کنه: سلطان غم مادر!

بع بعی می خواد یه دُنت وُری بگه ، اما نمی گه .

جیگر سکوت رو می شکنه: «گفتم غم تو دارم ، گفتا غمت سرآید».

تاب غصه کلاه قرمزی رو نداره ! رو می کنه به آقای مجری ، فریاد میکشه : «گفتی یا نگفتی ؟ گفتی یا نگفتی؟»

آقای مجری اما … رفته به خاطره سالهای دور . وقتی بار اول کلاه قرمزی را به دستای سراسر مهر دنیا سپردن. کلاه قرمزی با دنیا به دنیا اومد .

حالا هم بچه ها منتظرن. لابد کسی از در میاد. کسی که «دنیا» به دستاش اعتماد کرده تا کلاه قرمزی را بهش بسپاره . کلاه قرمزی باید برگرده تا دنیای بچه های بی سامونی مثل خودش را دَمی هم شده ، با خوشمزگی هاش جلا بده .

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *