آقای بیضایی! شما برما ببخشید

ما متهمیم!

*مهدی کرم پور

فایل صوتی آقای بیضایی برای تبریک به فرهادی را می شنوم. هر جمله‌ی پیرمرد حکمت است، هنوز. آن‌جا که از زود بودنش در مجلسی و دیر بودنش در محفلی یاد می‌کند تا نقلش از بیهقی که «اعتبار جایزه ها به آثار است نه آثار به جایزه‌ها…».
همان‌که آقای فیلم‌بردارش به وقت بردن سیمرغ جشنواره فجر برای مسافران از سفر شمالی اش پیغام داد؛ مرحوم مهراد فخیمی گفت: «این ما هستیم که باید به فجر سیمرغ بدهیم نه جشنواره به ما!».
و چه نسل طناز و نکته سنج و پرپشتی را بدون پشتوانه از دست می‌دهیم. یکی پشت دیگری می‌آییم اما هیچ کدام پشت دیگری نیستیم.
اینک چگونه بر آتش زدن خرده آبروی‌مان نزد خلایق نشسته‌ایم، بر خوان جشنواره‌ای که گذشت. همه. از تصمیم‌ساز و داور تا منتقد و خبرنویس جنجالی. کم‌تجربه و کم‌سواد و به نرخ‌روزخوار.
از بازنده تا کاندیدا و… برنده‌اش، حتا!
از آسمان میکروفون می‌بارید!
گویی آن گوهر رخت بربسته‌ی خرد را به دینار و درم برکشیده‌اند و فروخته‌اند. جهان نو شده و نسل دیگری آمده… پشت نسل دست‌ساز و گل‌خانه… که سودازده‌ی عصر مرگ آرمان است به وقت سازندگی. و حالا سوداگرشده در سودای سیمرغ، لابد!
مگر نه آن که استنلی کوبریک بزرگ‌ترین کارگردان همه‌ی ژانرهای سینمایی بود و هرگز جایزه‌ی مهم جهانی را تا در قید حیات بود، نبرد. مگر نه این که علی حاتمی که حالا در سطح ملی اعتبار همه‌ی سیمرغ‌هایی‌ست که به وقت زندگی دریافت نکرده، نه در این‌جا و نه در هیچ جای دیگری کاپ و تندیسی نگرفت. مگر سینما مسابقه‌ی فوتبال است؟ مگر فرهنگ خط‌ کش اندازه‌گیری دارد؟ اصلن مگر تصور و تصویر را می‌شود متر کرد؟ زبان پختگی می‌خواهد.
ور نه هرکو ورقی خواند معانی دانست.
اما بیضایی در غربت همیشه حرف آخر را می‌زند. چشم ماست. حافظه‌ی تاریخی‌مان. هرچند رنجاندیمش. هرچند این‌جا نباشد.
یادمان نرفته با امیرنادری چه کردند، مدیر و هم‌کار و منتقدان کم‌مایه‌ی نسل بعدتر که حالا پیش‌کسوت اند! آن‌قدر رنجید که دیگر نمی خواهد فارسی حرف بزند. با علی حاتمی، ناصر تقوایى، مسعود کیمیایی، داریوش مهرجویی و… حتا عباس کیارستمی.
حالا به رسم مألوف بعد از مرگش عزیز شده، البته!
همه‌ی آن نسل طلایی بی‌تکرار، دل گیر از حکمای خط نخوانده‌ی نسل‌های بعدی‌اند که حالا بر کسوت استادی نسلی دیگر، بر مسند جعلی مرجع مکتوب و مجاز نشسته‌اند.
خب این یکی فرق دارد. عمرش دراز باشد و سایه‌اش گسترده. مرجع زبان است و تاریخ و نمایش. همیشه استاد و منبع الهام.
اما ما در هر مقامی با هر ابزاری کاری کردیم که او که نفس و قلبش این‌جا می‌زند، چنین آزرده برود.
دوست داشتم پیش از آن که دیر بشود به سهم خودم برای‌شان بنویسم که اگر به وقت اکران فیلم آخر دلخوری پیش آمد هرچند به اندازه‌ی یک سطری که من نوشته‌ام… الان بنویسم که ثبت شود که جوانی کردم. که عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را / تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید.
دوست داشتم بنویسم: آقای بیضایی ما خیلی آرمان‌خواه و خوش‌بین بودیم. حد فیلم آخر را شأن شما ندانستیم… اما شما بر ما ببخشید. هرچند برای آن خلوص هم خریداری نباشد. اما تو لااقل ما را به دل نگیر.
ما بهتر از هرکسی می‌دانیم که سینما و تیاتر و ادبیات نمایشی ایران به اسم تو زنده‌ست.
اگر حتا نباشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *