نامه سرگشاده عمونوروز

دکتر محمد بقایی (ماکان)

بر کسی پوشیده نیست که من یکی از نخستین زادگان تاریخم. در روزی به هستی آمدم که آن را «اورمزد روز» می خوانند، یعنی روز خدا- همان که بعدها به «یوم الله» معروف شد- که نخستین روز از ماه فروردین است.

در آن روزگاران کسی خدا را به معنای امروزی نمی شناخت، حتی یونانیان با همه فضل و هنرشان خدایان بی شمار در کوه المپ داشتند یا مصریان الاهه خورشید را می پرستیدند و حکایات خنده آوری به آنها بسته بودند.

افتخارم به این است که در دامان مردمی بالیدن گرفتم که اول بار در جهان گفتند: خدا یکی است. من که به این پشتوانه فرهنگی مباهات می کنم، یکی از جلوه های جمال «هستی بخش بزرگ دانا» یعنی اهورا مزدا هستم. مفتخرم که در دامان فرهنگی پرورش یافتم که اول بار با حرکت نمادین پرتاب سنگ ریزه ای از سوی هوشنگ پیشدادی به سمت ماری سیاه، روی گردانی خود را از هر آنچه اهریمنی است نشان داد و از آن پس با پیدایی آتش بر این اندیشه پای فشرد که دفع پلیدی ها با گرایش به فروغ ایزدی میسر می شود که آتش تجسم آن است.

من هزاره های بسیار را با این مردم زیسته ام، هزاران سال است که پا به پای تاریخشان و رویدادهای نیک و بد این سرزمین گام زده ام و هرگز ندیدم کسی از آنان بیش از این به آتش حرمت نهاده، و آن را به جای «هستی بخش بزرگ دانا» نشانده باشد. این اتهام بزرگی است برای فرو کاستن اندیشه ای که بعدها در آئین های بزرگ به صورتی دیگر اظهار شد؛ یعنی تشبیه «هستی بخش بزرگ دانا» به نور که لطیف ترین عنصر موجود در دنیای قابل فهم آدمیان است. او همان «شیدان شید» است که بعدها «نورالانوار» شد.

از این اتهام ملحدانه بود که فردوسی بزرگ ما از سر خشم فریاد برداشت که:

نگویی که آتش پرستان بُدند

پرستنده ی پاک یزدان بُدند

که آتش بدانگاه مهراب بود

پرستنده را دیده پر آب بود

عالی جناب مولوی چه خوب فرمود:

موسی و فرعون در هستی توست

باید این دو خصم را در خویش جست

تا قیامت هست از موسی نتاج

نور، دیگر نیست دیگر شد سراج۱

شرح زندگی من در شاهنامه که قباله ی خانه پدری هر ایرانی است به روشنی آمده است. من از جمله نگاهبانان این خانه ده هزار ساله ام که اسنادش سنگ نبشته های موجود در جای جای این خاک است.

این خانه ده هزار ساله

ثبت است به موجب قباله

آن روز که خاک آن سرشتند

بر سنگ قباله اش نوشتند۲

هر یک از خشت های این خانه با خون دلاوری عجین شده، آن یلان و گُردان جانشان را نثار کردند تا من بمانم. من به لطف غیرت ملی آنان ماندم و با نام ایران در آمیختم؛ چندان در آمیختم که امروز دیگر ایران بدون نوروز و نوروز بدون ایران معنایی نخواهد داشت. اگر آئین های ملی و فرهنگ کهن این ملک که فرزانه توس آن را به نظم کشیده وجود نمی داشت، شور و شوقی برای حفظ خانه ای خالی باقی نمی ماند. عامل برانگیزاننده نگاهبانی این خانه گنجینه ها و خزائنی بود که در آن گرد آمده بود. اگر این خانه باقی نمی ماند دیگر جایی برای رشد اسلام ایرانی وجود نمی داشت تا قلب تپنده آن شود.

بنابراین پشت چشم نازک کردن برای آئین های ملی، نادیده انگاشتن حقیقتی فرهنگی و تاریخی است. چنین نگرشی به آئین های ملی نتیجه اش این می شود که «ولنتاین» جای «اسفندگان» را می گیرد، یا نفی ارزشهای ملی و ریشه های عمیق تاریخی و فرهنگی- از آن دست که مقصود پایه ریز «بازگشت به خویشتن» بوده و حکم به «قیچی» کردن آنها و دور انداختنشان داده، سبب خواهد شد که عمونوروز هم جای خود را به بابانوئل بدهد، چنان که در برخی از کشورهای دارای هویت های عاریتی که فاقد آئین های ملی بوده اند، داده است.

من در طول هزاره ها به عنوان ستون خیمه فرهنگ ایرانی و استوارترین رکن بنای هویت این مرز پرگهر مورد خصومت ها و بی مهری های بسیار از سوی کسانی قرار گرفته ام که از چهار سوی این خاک آمدند و کشتند و سوختند و بردند، ولی با این همه فرهنگ استوار و دیرپایی که مرا پرورید همچون درختی گشن که ریشه هایش تا دوردستها دویده و شاخه های پر بر و بارش در همه جا گسترده بود -به قول حافظ عزیز که روح ایرانی است- از آن بادهای مسموم و توفان های بلاانگیز نه آسیبی دید و نه لرزید:

از این سموم که برطرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

مهاجمان بدسگال با من سرگران کردند که چرا پیام آور نشاط و سر زندگی هستم و بذر امید به آینده بهتر را در دلها می کارم. چرا بر نگاهبانی ارزش های ملی تاکید می ورزم. صرافان و دلالان اندوه و مویه به این هم قناعت نکردند و خصم پیر توس شدند که چرا فرمود:

چو شادی نباشد، بکاهد روان

خرد گردد اندر میان ناتوان

آنان ندانستند که با گردونه تیز تاز خود شادی هایی را به ارمغان می آورم که زندگی ساز و امید آفرینند، مراسم و آئین هایی را به همراه دارم که آدمیان را با طبیعت، یعنی جلوه گاه «هستی بخش بزرگ دانا» مأنوس می سازد. به آدمیان یادآور می شوم که آرزو کنند همانند آتش گرمابخش، سرزنده و تابنده شوند و زردی ها و نزاریهای وجودشان را در شعله های سوزانِ زندگی سرشار از تب و تاب بسوزانند، درست همان طور که با دیدن گلی سرخ طراوت و جلوه آن را می ستایند و رنگ و روی زندگی و وجود خود را همانند آن گل می خواهند. این میل به نیکوتر شدن عاملی است برای پویایی که الگوی آن به صورت های مختلف در طبیعت یافت می شود. همه روانشناسان را نظر بر این است که نگریستن به شعله های آتش یا تماشای گلهای سرخ آرامش بخش است. حال آن که دیگر رنگ ها را چنین تأثیری نیست، زیرا احساس رنگ قرمز به خلاف دیگر رنگ ها تابع امواجی است که بسامد آن در هر ثانیه چهارصد میلیون است که اگر بتوان این بسامد حیرت آور را از بیرون شاهد بود و در هر ثانیه دوهزارتای آن را شماره کرد، بیش از شش هزار سال وقت برای شمارش همه آنها لازم است، حال آن که ذهن همه آنها را یک جا و در یک لحظه ادراک می کند. این که چرا نگریستن به شعله های آتش یا گلهای سرخ آرامش بخش است، ناشی از چنین اسراری است که آدمی نادانسته جذب آن می شود. بنابراین آنچه که در طول هزاره ها به جای مانده بی سبب نبوده و نفی آن بدون فهم رمز و رازهایش در زمینه های مختلف فرهنگی و علمی راه به جایی نمی برد.

نتیجه این که در هیچ یک از آئین های نوروزی از چهارشنبه سوری گرفته تا سیزده به در چیزی به نام خرافه وجود ندارد. این بهتانها که به آئین های نشاط انگیز و معنوی نوروز می بندند و آنها را تا حد خرافه فرو می کشند نشان از ناآگاهی اسرار مکتوم در آنها دارد. از جمله این که نحوست عدد سیزده اصلن اندیشه ای است وارداتی که هیچ ربطی به فرهنگ ایرانی ندارد، زیرا این عدد در نزد ایرانیان خجسته و خوش شگون به شمار می آمده و اشارتی است به جشن تیرگان و روزی که تیر آرش پس از نیم روز پرواز در کنار جیحون فرود آمد و مرز ایران و توران معین شد. «سیزده به در» هیچ ربطی به نحوست ندارد، بلکه به معنای رفتن در سیزدهمین روز فروردین به در و دشت است. از اینها گذشته اگر زندگانی من به خرافه آمیخته بود، بی تردید در سرزمینی که از سلسله جنبان های فرهنگ و مدنیت بشری است و بزرگترین اندیشمندان و شاعران و عارفان و دانشمندان از آن سر برآورده اند، دوام نمی آورد و عاملی در حفظ و ماندگاری گستره ی پهناوری به نام ایران نمی شد. تاریخ این ملک بارها شاهد زمستانهای عبوس و ملالت آور نفی هویت و ارزش های ملی خویش بوده است، ولی پیوسته به لطف فرهنگ و سنت هایی استوار و پویا به هنگامه بهار خودیابی و همبستگی ملی گام نهاد.

خوب به یاد دارم که در تقویم تاریخ فرهنگی این سرزمین از آن زمان که گستره ای به وسعت دوازده میلیون کیلومترمربع را تشکیل می داد تا به امروز زمستان های بسیار به مدد آئین هایی مانند نوروز رخت بر بستند و تنها روسیاهی از خود به جای گذاشتند. پس خوشا به حال آنان که از گذشت روزگار پند می آموزند و روشنایی آفتاب را دلیل نمی جویند.

 

۱- چراغ عوض شده، ولی نور همان نور است

۲- حبیب یغمایی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *