همه تردیدهای مرد خبرساز جنگ جهانی دوم

وصال روحانی – این یک واقعیت آشکار است که فیلم تاریخی- جنگی و سیاسی جدید «چرچیل» حق مطلب را درباره او ادا نکرده و حتی اگر ادا کرده باشد، در بردارنده اتفاقاتی است که معلوم نیست برخی واقعاً رخ داده اند و یا رویاسازی صرف و در جهت اهدافی خاص هستند.
نقطه اوج این فیلم که طبعاً تشریح زندگی پر ماجرای وینستون چرچیل سیاستمدار معروف انگلیسی است، موسیقی متن آن به شمار می آید که زیبا و سرشار از احساس و به فراخور اتفاقات فیلم است و چون در حداقل نیمی از مدت ۹۸ دقیقه ای این فیلم پخش و شنیده می شود، بر ضعف های ساختاری و ایرادات مضمونی فیلم سایه می اندازد. فیلم متمرکز بر تابستان ۱۹۴۴ و همچنین روزهایی است که در فرهنگ غرب به آن روزهای پیروزی می گویند و واپسین مقاومت های ارتش آلمان نازی را در جنگ جهانی دوم پایان بخشید و پیروزی قوای متفقین را برابر نازی ها و متحدان آنها که «متحدین» نامیده می شدند، پی ریخت و کیست که نداند چرچیل با سیاست ها و مکاری هایش نقش عمده ای در ثبت این پیروزی لااقل در صحنه اروپا داشت. با این حال در این فیلم جدید که آن را کمپانی های سالون پیکچرز و کوهن مدیا گروپ بریتانیا ساخته اند و از اواخر خردادماه در بریتانیا و از ۲۰ تیرماه در آمریکای شمالی اکران شده. چرچیل با بازی برایان کاکس بریتانیایی مردی ترسیم می شود که به دهها راه پا می گذارد ولی هیچگاه نمی داند پایان دقیق هر یک از این راهها کجاست، چون در سال ۱۹۴۴ بسر می بریم.
چرچیل به عنوان نخست وزیر خبرساز بریتانیا در حال تلاش برای متقاعد کردن «دووایت ایزنهاور» رییس جمهوری وقت آمریکا و مونتگومری است تا در منطقه نورماندی فرانسه فرود آیند و یک ضربه کاری دیگر را به ماشین جنگی رو به اضمحلال آدولف هیتلر وارد کنند و در عین حال در سیما و حرف های چرچیل به رغم فرسخ ها دوری از جبهه جنگ مستقیم می توانید ترس از مرگ و نشانه های تردید را ببینید.
آیا «او» همان مرد است؟
آیا چرچیل همان مردی است که با زرنگی های افسانه ای شده خود باخت های بریتانیا را برد جلوه می داد و در جوانی هایش واقعه گالیپولی را خلق کرد و یا مردی که در این فیلم (با کارگردانی جاناتان تپ لیتزکی) نمی داند پی آمدهای بمباران بیرحمانه شهر در سدن چیست. او می خواهد کوبیده شدن مکرر شهر لندن توسط هواپیماهای آلمان نازی را به هر قیمت جبران کند و به همین سبب در سدن را در عمل و در نهایت تسلیم جوزف لستالینی می کند که به بهانه مبارزه با آلمان نازی، به خود شهامت قبضه کردن پنهانی بخشی از اروپای شرقی را در سال های پس از اتمام جنگ جهانی دوم داد و به عنوان مثال موجب تقسیم کشور آلمان به دو قسمت غربی و شرقی شد. بریتانیایی ها همیشه از چرچیل قهرمان سازی کرده و او را بت خود در ایام آن جنگ توصیف کرده اند اما حقیقت امر این است که سیاست بازی های آن مرد پر حیله و سیاستمدار فرصت طلب موجب مرگ هزار هزار سرباز بریتانیایی و اسارت هزاران نفر دیگر از نیروهای متفقین در سال های ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۵ شد و نشان دادن صرف وقایع دو سال پایانی آن جنگ نوعی تلاش احتمالاً سازماندهی شده برای رهایی بخشیدن چرچیل از سهم آشکارش در آن جنایات و لغزش های جنگی است، حتی اگر در تقابل با نیرویی وحشی تر و ضد انسانی تر مثل هیتلر و گماشته های ارشد او مثل گوبلز شکل گرفته باشد. فیلم «چرچیل» که سناریوی آن را الکس فون تونز لمان آلمانی نوشته است و میراندا ریچاردسون و جان اسلیتری سایر نقش های اصلی آن را بازی کرده اند، کامل تر می شد اگر برای ایجاد تجسم و تصویری صادقانه تر و در برگیرنده تر از چرچیل به گذشته ای قدری دورتر سفر می شد و نوع و نتایج مشارکت وی در جنگ جهانی دوم از بدو کار به تصویر کشیده می شد و نه در ماههای آخر جنگ که ارتش ژرمن ها از پای درآمده و هیتلر حتی با نزدیکترین وابستگانش دچار جنگ عقیدتی شده بود.
در خلوت خویش
اینکه مبنای علمی و اسناد مورد رجوع تپ لیتزکی و دستیارانش در ساخت این فیلم چه بوده، محل تردید و مناقشه است زیرا او در تضاد با آنچه سایر سازمان های اطلاعاتی و مراجع تاریخی بریتانیا می گویند، چرچیل را نه یک سیاستمدار زرنگ و مطمئن و صاحب سرعت انتقال فراوان و هوش سرشار اجتماعی بلکه مردی مردد نشان می دهد که حتی روی برخی عقاید بنیادینش در مورد جنگ و صلح به تردید افتاده و در خلوت خویش می پرسد آیا لیدر درستی برای اروپایی ها در یک جنگ سرشار از قساوت ها و بدفهمی ها بوده است یا خیر. در این فیلم وی به کرات با اطرافیان خود و حتی منشی های دفتر نخست وزیری بحث می کند و با اینکه در گوشه ای از تاریخ اعصار مدرن اروپا به بد رفتاری های چرچیل در زمان مصرف مشروبات الکلی اشاره شده اما تپ لیتزکی و فون تونزلمان این قبیل رفتارها را به زمان های به هوش بودن وی نیز بسط داده اند و چرچیل آنها مردی لرزان است که آن زرنگی های معروف از وجودش نمی بارد و برعکس اسیر تردیدها و بازیچه گرایش های درون است. در گفت و گوهای چرچیل با منشی جوانش (الاپرنل) دیدگاه او نسبت به جامعه بریتانیا در آن روزهای سخت جنگ که توام با بدبینی است، به وضوح حس می شود، حال آنکه متن تاریخ و فیلم ها و صداهای ضبط شده از چرچیل در آن ایام وی را کهنه سیاستمدار رندی جلوه می دهد که حتی در زمان های شکست از پیروزی های خیالی بریتانیا سخن می گفت زیرا می دانست تنها راه غلبه بر نازی های مستحکم ولی فاقد ایدئولوژی منصفانه، کوبیدن شعارهای توام با انسان دوستی بر سرشان است.
بازگرداندن خواب به چشم های خسته
در چنین فضای پر ابهامی که چرچیل تسخیر نورماندی را در ذهنش طراحی می کند و در اقامتش از این سو به آن سو می رود و یا در لب ساحل دریا و باغ های سبز مهره های پیروزی در ذهنش رژه می روند، این موسیقی سحر کننده لورن بالفی است که اجازه نمی دهد ما این تضادها را و نقض آشکار بخشی از تاریخ معاصر توسط سازندگان این فیلم را مهم بیانگاریم زیرا صحنه ها سرشار از زیبایی های بصری و آرامش ولو گذرای ذهن در سال های تلخی است که سبعیت جنگ خواب را از چشم های خسته ربوده بود و مهره ای که می خواست خواب را به اروپای در هم کوبیده توسط نازی ها بازگرداند، چرچیل بود. مردی که تمامی سیاستمداران ۷۵ سال بعدی بریتانیا در حسرت هوش و مکاری های افسانه ای او باقی مانده اند و در فقدان آن فجایعی مثل «برگزیت» را آفریده اند.
منبع: Observe

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *