عید اومد؟ بهار اومد؟!

به دنبال روزهای روشن

مسعود داودی

 

در روزهایی که تنگناهای متعدد و مستمر گریبانگیر همه ما شده است، اهالی هنر و دست اندرکاران حوزه های فرهنگی باید خیلی خودخواه باشند که تصور کنند در این دورانی که «حیات»ها، در حال رنگ و رو باختن هستند و اوضاع شان بیشتر شبیه «ممات» شده، چه جایی برای تاسف خوردن از تا شدن کمر رسانه های مستقل بخش خصوصی که زیر باران شهاب سنگ های گرانی، بدون چتر و حفاظ ایستاده اند؟!
امروز و در فاصله روزهای کوتاهی که به رفتن سال کهنه و آمدن سال نو مانده، خیلی از فعالان عرصه فرهنگ و هنر بدون داشتن کمترین دلگرمی و روزنه امید از آینده مبهم و سردرگم، روزهایشان را پشت سر می گذارند و دل نگرانی شان را پنهان می سازند تا شاید – (فقط شاید!) روزی ز سر سنگ بار دیگر عقاب فرهنگ و هنر این مملکت به پرواز درآید و بدون ترس از رها شدن تیری از چله کمانی، این پرنده در آسمان پرافتخار این مرز و بوم به بال و پر بزند…
سخن زیاد است و زمان کوتاه؛ برسیم به اوضاع سینما و تئاتر و موسیقی که در باره شان حرف برای گفتن و واژه برای نوشتن بسیار است!

اول: سینما
سینمای ایران در سال گذشته یکی از بدترین دوران خود را پشت سر گذاشت؛ می گویم بدترین و تاکید می کنم روی ترکیب «سینمای ایران».
تاکید بر این دو ترکیب «بدترین» و «سینمای ایران» ناشی از نوعی ناخواستگی و ناچاری است که به اجبار این دو را کنار هم قرار داده!
ممکن که نه حتماً بخش بزرگی از مدیران سینمایی با این تاکید موافق نیستند، چرا که به روایت آمار و جابه جا شدن پول هایی که به شکل میلیاردی، حساب های بانکی عده ای را «درشت» و هیکل شان را «فربه» ساخته، در نگاهی کلی، اوضاع فعلی سینما حکایت از فرجام نیکوی اقتصادی این هنر صنعت داشته باشد و در حوزه بررسی و حساب و کتاب، این حجم مالی به منزله امتیازی برای فرآیند اقتصادی سینمای ایران شمرده شود. اگر چنین باشد پس چرا ما داریم «نق» می زنیم؟!
این درست است در این بررسی شتابزده، جهت فلش اوضاع اقتصادی سینما، سیر صعودی و دستیابی مثبت اقتصادی را نشان دهد، اما هم ما و هم مدیران و هم متنعمان از سفره پربرکت سینمای مبتذل، بخوبی می دانند که نه این فیلم ها «سینما» هستند و نه این «پول درآوردن»ها حاصل روند بهبود اقتصاد سینما.
در سال نود و هفت و در میان به پرده فرستادن انبوهی از فیلم های «مزخرف» (هیچ واژه دیگری برای بیان عمق فضاحت این ساخته سینمایی نیافتم!) که تنها هدف شان خالی کردن جیب و از بین بردن اعتماد تماشاگران سینما بود، هیچ نشانی از «سینمای ایران» نمی بینیم؛ بخش بزرگی از تولیداتی که زیر عنوان فیلم های شاد و کمدی، با وقاحتی تعجب برانگیز و ساخت و پاخت پنهانی برخی از دفاتر معلوم الحال، ماه ها روی پرده جا خوش کردند و نفرت و دلزدگی مخاطبان نسبت به سینمای ایران را باعث شدند. این تولیدات کمترین مناسبتی با سینمای ایران ندارند و تنها حاصل «زدوبند» برخی از تهیه کنندگان با صاحبان منابع مالی مشکوک و تعدادی از «وادادگان» مدعی فیلمسازی یا تدارکاتچی های متوهم بوده و هستند.
این دسته از تولیدات بی هویت و مبتذل، چه جای افتخاری برای مدیران سینمایی دارد؟ آیا این ساخته های بازاری و دون شان مردم و سینمای ایران، می توانند نماینده سینمای کشورمان باشند؟
نمی دانیم کسی هست که به این پرسش ها پاسخ دهد یا نه، اما باید این سئوالات را پرسید. اینکه کدام مدیر یا مدیران سینمایی با میدان دادن به این جریان ابتذال، اجازه دادند سینمای حرفه ای ایران به محاق بی توجهی برود و زیر بار این حجم از لاطائلات کاسبکاران، سرخم کند و از حرکت باز ایستد؟
آنانی که بیشتر وقایع را با عینک بدبینی تماشا می کنند و همه اوضاع را از زوایای منفی مورد ارزیابی قرار می دهند، وضع به وجود آمده در سینمای ایران طی سال های اخیر را حاصل تبیین و اجرای سیاست های پنهانی می دانند که دست بر قضا، سیاستگذاری اش را نه دولتمردان و مدیران سینمایی، بلکه برخی از صاحبان پول و قدرت تشکیل داده اند و در این بین مدیران و مسئولان سینمایی، ناخواسته مجری این سیاست ها شده و به اجرای آنها تن داده اند!
با وجود اینکه در واقعیت می توان «رد پای» بخش هایی از این تحلیل و ارزیابی را در روال برنامه های ارایه شده مشاهده کرد، اما حقیقت ماجرا این است که عمده ترین دلیل به وجود آمدن شرایط نابسامان فعلی سینما را می شود در«ولع» سیری ناپذیر معدودی از فعالان سینما و همدستی شان با دارندگان پول های بادآورده و ثروت های مشکوک تبیین کرد. دارندگان رانت ها و موقعیت های خاص، به واسطه کسب درآمدهای نجومی، هزینه های تولیدات سینمایی و ویدیویی را آنچنان بالا برده اند که دیگر هیچ فعال واقعی فیلمسازی قدرت رقابت با آنان را پیدا نمی کند. راه اندازی موج «فیلمسازی گران» توسط عده ای که تا همین پنج – شش سال پیش، اقساط جا مانده عوامل فیلم هایشان را با تاخیرات دو یا سه سال پرداخت می کردند و امروز دست و دلباز، دستمزدهای میلیارد تومانی به بازیگران می دهند، نشان از رسیدن به منابع مالی بی حساب و کتابی است که دیگران را قدرت و توان نزدیکی با آنان را نیست!
این جماعت که شاید عنوان «ریزه خواران» بیشتر برازنده و شایسته شان باشد، در اوضاع بلبشوی فعلی سینما که نظارت ها کمرنگ است، با امکان استفاده از بودجه های اغراق شده و تعیین بودجه های مبتنی بر ارقام افسانه ای، یک فیلم سینمایی یا سریال شبکه نمایش خانگی را می سازند. جماعت «ریزه خواران» با این «گران سازی»، هم درآمد خود را به چند ده میلیارد تومان می رسانند و هم برای صاحبان سرمایه ای که از چم و خم کار سینما و تولید فیلم ناآگاهند و در نهایت مشخص نیست پولشان از کجا آمده، حساب سازی می کنند و نتیجه اش فیلمی مبتذل می شود که تنها به زور مافیابازی و ضایع کردن حق اکران سایر فیلم ها، مدتها روی پرده نگه داشته می شود تا بازهم با جا به جا کردن آمار فروش، عنوان های کاذب «ترین»ها را در ویترین افتخارات دفاترشان بگذارند!

همین موضوع در مورد سریال های شبکه نمایش خانگی هم صادق است؛ سریال های ضعیف به لحاظ کیفیت ساختار و نوشتار، تنها به ضرب و زور ایجاد موقعیت های ممنوعه ای مانند نشان دادن بدحجابی و ارتباطات ناسالم و… به بهانه نمایش افراد مسئله دار(!) تلاش می کنند تماشاگر پیدا کنند. این شکل جذب تماشاگر دیگر رنگ باخته و بسیاری از سریال هایی که روانه بازار نمایش خانگی شده اند، دچار ریزش مخاطب و در یک کلام «شکست مطلق» شده اند. این جماعت یادشان رفته که چنین روالی برای جذب مخاطب تمام شده و به قول معروف استفاده از حربه های یاد شده در یک محدوده زمانی کوتاه جواب می دهد و کاربردشان تاریخ مصرف دارد. سازندگان این آثار شاید نمی دانند که همه را برای همیشه نمی توان گول زد. به همین خاطر و برای چندمین بار بازهم تلاش می کنند در سریال های خود با توسل به انواع شوخی های مستهجن مخاطب مشکل پسند را وادار به تماشای این مبتذلیات کنند!
دوم: تئاتر
اوضاع فرهنگی ترین هنر میان هنرهای هفتگانه یعنی هنر نمایش هم چندان به راه و مناسب نیست. وضع و روز تئاتر ایران در دو – سه سال اخیر به شکل «گل درشتی» رو به وخامت گذاشته.
روی صحنه رفتن نمایش های پرطمطراق که هیچ امتیازی را به پیشینه کیفی هنر تئاتر نمی افزاید و تنها در قالب ها پروژه های میلیاردی و با وساطت نزدیکان به منابع ثروت اجرا می شوند، پاکی و قداست فرهنگی هنر تئاتر را دچار شکست های هویتی کرده است.
تجمیع برخی از دست اندرکاران سینما در حوزه هنر نمایش و به صحنه بردن تئاتر توسط افرادی که پیش از این در قالب عنوان هایی مانند مدیرتولید در تولید فیلم های سینمایی شرکت داشتند، پوسته فرهنگی این رشته هنری را شکسته و جایگاه فرهنگی آن را دچار اضمحلال کرد.
درست است که هنر نمایش در زمره هنرهای خاص است و تماشاگران تئاتر نسبت به سابر مخاطبان از بینش بالاتری برخوردارند، اما گران کردن تئاتر و فروش بلیت های سیصد – چهارصد هزارتومانی برای نمایش هایی که تنها امتیازشان در صحنه آرایی های پرزرق و برق است، هنر تئاتر را از تماشاگران فهیم خالی و سالن تئاترهای کشور را جلوه گاه ظهور کسانی می کند که تئاتردیدن شان هم مانند کتابخانه های خانه شان است؛ شیک اما دست نخورده!
شاید قصور در به وجود آمدن این اوضاع و احوال تنها متوجه مدیران نمایشی کشور نباشد؛ برخی از اهالی تئاتر با غلتیدن به سمت سرمایه هایی که بوی انحصار و رانت شان، مشام دوستداران تئاتر را می آزارد، بیشترین سهم را در از میان برداشتن ستون های فرهنگی هنر ارزنده تئاتر داشته و دارند.
همه می دانیم خانه ای که از پای بست ویران شود، ساکنی نخواهد داشت…!
سوم: موسیقی
در آشفته بازار ظهور و بروز انواع و اقسام خوانندگان و سرایندگان شعر و سازندگان آهنگ، موسیقی ایران هم مانند سینما و تئاتر کشورمان دوران سختی را می گذارند.
اگر در گذشته، محلی برای تایید توانایی هنرمندان این رشته وجود داشت و هر شخصی صرفا به دلیل علاقه اش به خوانندگی یا آهنگسازی، نمی توانست به دنیای موسیقی پا بگذارد و شرط داشتن استعداد و توانایی هم جزو ملزومات تعیین کننده ورود تازه واردان بود، امروز اما به شکل مهندسی معکوس، صدای ناهنجار افرادی با عنوان خواننده به گوش مان می خورند که به قول زنده یاد احمد شاملو، «انکرالاصوات» در برابرشان، صوت گوش نواز و دلنشین می نماید و قرار است در آینده رشد کنند و خوانندگان بهتری شوند!
گویا به جز صنعت مظلوم چاپ و هنر مظلوم تر ادبیات که بازارشان کساد و ظرفیت و جذابیتی برای ورود سرمایه های آشکار و پنهان ندارد، هنر موسیقی اما به شدت دارای گنجایش پذیرش انواع و اقسام سرمایه های راکد و در جریان است!
دنیای موسیقی امروز که آشقته بازاری شده و نمی توان در آن تفاوت میان «دوغ» و «دوشاب» را میان انبوهی از پرت و پلاهای هذیان گونه تشخیص داد، مامنی برای رسوب جریان های فرصت طلب و کاسبکار شده؛ از کنسرت گذاشتن ها برای خوانندگان بدصدا گرفته تا خرید موقعیت برای تیتراژ خواندن ها که این دومی دیگر حسابی گویا میان تازه کارهای بدصدا رواج پیدا کرده!
چرا جامعه موسیقی در این مدتی که رواج موسیقی عوامانه رشدی چندصد برابری پیدا کرده، نتوانسته به تعداد انگشتان دست، خواننده تربیت و معرفی کند؟
چرا خوانندگان بدصدا که شنیدن آوازشان تداعی کننده بدترین تجربیات شنیداری آدمی است، توانسته اند فرصت رشد و نمو پیدا کنند؟
چرا خانه موسیقی و اداره کل موسیقی ارشاد نسبت به رشد قارچ گونه این خواننده نماها بی تفاوت است؟ چرا این سازمان ها و نهادهای مردم محور به عنوان مرجعی برای تمیز دادن یک خواننده و یک آهنگ خوب از یک ساخته بد، هیچ عکس العملی از خود نشان نداده اند؟
موسیقی عامیانه یا همان موسیقی سبک «پاپ» امروزه محلی برای ترکتازی افرادی شده که با توسل به انواع دستگاه های صداساز، آهنگ می سازند و می خوانند و روانه بازار بی در و پیکر می کنند. در میان این هجمه سرگیجه آور، اما دریغ از داشتن توانایی در اجرای یک قطعه بدون تپق زدن و بدون فالش خواندن!
این هم از اوضاع موسیقی کشورمان که اگر نبود پایمردی برخی از خوانندگان اصیل و تعدادی از آوازخوانان سبک پاپ برای حفظ حرمت موسیقی کشور، مزرعه موسیقی به شوره زاری تبدیل می شد که ساکنانش را بی هنرانی مدعی تشکیل می دادند…!

امسال هم گذشت؛ یک سال دیگر بر شمار روزهای عمرمان افزودیم و سیصد و شصت و پنج شبانه روز بر میزان تجربیات مان اضافه کردیم…
درست است که قدیمی ها گفته اند «کار نیکو کردن از پر کردن است» اما این چنین که این دوران سخت و روزهای سردتر، فشاری افزون تر از توان، بر گرده همه گذاشته و می گذارد و این سرمای جانکاه چشم انتظار است تا از پا افتادن های خیلی ها را ببیند، گذراندن هر لحظه و هر ثانیه، خود حکایتی ناباورانه از (پوست کلفتی که نه!) پایداری و اصرار بر بقای ماست!
نمی دانم این دوران دشوار و اوضاع فعلی و سختی های معاش مردم، حاصل و نتیجه سیاست و برنامه کدام دولتمرد و مسئول است و بر اساس کدام توجیه انسانی چنین بار گرانی بر دوش مان گذاشته شده، اما در روزگاری که هر از گاهی از گوشه و کنار این مملکت پهناور، بوی تعفن اختلاس و فسادهای اقتصادی سودجویان را می شنویم، حق این مردم نیست که دچار چنین مخاطراتی در زندگی شان شوند. چرا باید این ملت نجیب دچار بی مبالاتی و بی مسئولیتی کسانی شوند که تنها دغدغه شان ترس از اکتفا نکردن حقوق های نجومی شان برای گذران خرج و مخارج شان است؟!
نمی خواستم تلخ بنویسم، اما انگار واژه ها نیز با این روزها سر ناسازگاری و جدل دارند و از فرط ناچاری نمی خواهند در قالب گذاره های سرخوشانه جا خوش کنند و در روزهای منتهی به نوروز، نویدبخش شادباش ها و تبریک ها باشند…
خداوند آخر و عاقبت همه ما را ختم به نیکی و خوشی بگرداند. آمین!

اشتراک گذاری در:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *