تنهایی مطلق

 سیدرضا اورنگ
کوه‌ها خاک، دریاها خشک و جنگل‌ها به بیابانی لم یزرع تبدیل شده بودند. از مظاهر شهرها، چیزی باقی نمانده بود، آسمانخراش‌های جهنمی که نفس آدمی را بند می‌آوردند، بدل به سنگریزه‌هایی خرد شده بودند. نه آدمی باقی مانده بود، نه جانوری، نه گیاهی و نه هیچ جانوری. خلقت از مخلوق خالی شده بود. گورها شکافته شده و مهمان‌های خود را بدرقه کرده بودند. هستی به بیابانی بی‌انتها می‌مانست، گویی که هرگز آباد نبوده. مردی میان بیابان به سجده افتاده و به شدت می‌گریست و فریاد استغاثه سر می‌داد. ناله‌اش در سرتاسر بیابان پیچیده بود.
گاهی سرش را بالا می‌گرفت جانداری را بیابد تا همدمش باشد، اما هیچ موجودی زنده نبود، حتی پشه‌ای کوچک یا قاصدکی خشک. وقتی گریه‌اش بند آمد، سرش را بالا گرفت، دست‌ها را نیز به سوی آسمان گشود و فریاد کشید: خداوندا… ای خالق هستی و نیستی… من از خواسته خود توبه کرده و آن را پس می‌گیرم… خدایا مرا ببخش که از تو درخواست نامیرایی کردم… غافل بودم و نادان که خوشبختی را در نامیرایی می‌دیدم… صورت بزک کرده جهان مرا فریب داده و حب آن مرا مسخ و مست کرده بود… تو خدایی کردی و خواسته مرا اجابت کردی، اما من نادان بوده و هستم، حقا که خدایی تو را سزاست.
تو مصلحت مرا می‌دانستی، اما من نه. در طول هزاران سالی که نامیرا بودم، هزاران بار ازدواج کردم و هزاران بار صاحب فرزند شدم، اما بارها و بارها به سوگ آنان نشستم… چقدر سخت است به سوگ عزیزان نشستن!
هر چند که در طول هزاران سال حیات، بارها و بارها آزار دیدم، اما همچنان دو دستی به دنیای واهی چسبیده و آن را رها نمی‌کردم، حتی مرگ عزیزان، جهان بزک کرده را به چشمم بد نشان نداد…
خداوندا، امروز فهمیدم و دانستم که میرایی بزرگ‌ترین نعمت توست، نه نامیرایی!
rezaorang@yahoo.com

اشتراک گذاری در:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *