یاداشت جواد طوسی به مناسبت روز ملی سینما و به یاد پرویز دوایی

راهزنانِ کوچه‌ی دلگشا

جواد طوسی منتقد و نویسنده سرشناس سینمای ایران به مناسبت فرارسیدن روز ملی سینما، یادداشتی را با تیتر «راهزنانِ کوچه ی دلگشا» به یاد نویسنده بزرگ سینمای ایران،‌پرویز دوایی در صغحه اینستاگرامش منتشر کرده که خواندنی‌ست:

راهزنانِ کوچه ی دلگشا

*جواد طوسی

اگر” نوستالژی” و بازی حسی و عاطفی با سینما را عادت بدی ندانی، در آن صورت پرویز دوایی بخش دلخواهی از حافظه ی تاریخی تو به عنوان یک عاشق دل سپرده سینما
می شود. منِ نوجوان که در کنار پدر درجه دار ارتشی ام با فیلم دیدن در برنامه های صبح جمعه و بعد از ظهر سه شنبه “سینما ارتش” و پرسه زنی در لاله زار و اسلامبول و نادری الکی الکی “عشقِ فیلم” شدم و با نیّت خیر همان پدر مقدّس بی ستاره ام، بدون تعصب با فیلم ایرانی و خارجی بُر خوردم، اولین بار در سلمانیِ محلمان هنگام ورق زدن مجله ی هفتگی “سپید/ سیاه” که برای خواندنِ دم دستی مشتری ها روی میز کوچک آنجا در کنار مجله های دیگری مثل”روشنفکر”،”تهران مصور”،”جوانان”و “اطلاعات هفتگی” گذاشته شده بود با اسم پرویز دوایی آشنا شدم که یکی ازاسامی مستعارش “پیام” بود. یادمه درباره ی یکی از همان فیلم های خارجیِ صبح جمعه ی برنامه “سینما ارتش” که به اتفاق آقاجونم در سینما رویال دیده بودیم، نقدی در صفحه ماقبل آخر این مجله‌ی رنگ و رو رفته نوشته بود. با آنکه آن موقع زیاد تو باغ نبودم، ولی نثر دلنشین “پیام” نظرم را جلب کرد. پدرم روزنامه‌خون بود و علاوه بر روزنامه “اطلاعات”، مجله “اطلاعات هفتگی” و برای من هفته‌نامه “دختر و پسران” می‌خرید. بلافاصله بعد از آمدن به خانه از آقام خواستم که از این به بعد مجله “سپید/ سیاه” را هم بخرد، ولی ساز مخالف کوک کرد و گفت “مگه حقوقم چقدره که یه مجله دیگه هم به اینها اضافه شه؟”
این باعث شد که به خاطر دوایی زود به زود می‌رفتم سرم را اصلاح می‌کردم. اما مدتی بعد، نزدیک محلمان یک کتابفروشی دست دوم پیدا کردم که مجله‌های قدیمی و استفاده شده را کرایه می‌داد و در میان شان مجلات “سپید /سیاه” هم بود. من براساس علایق آن دورانم در کنار کتابهای جیبیِ پلیسیِ “مایک هامر” و “لاوسون” و قصه‌های کوتاه “صادق چوبک” و “صادق هدایت”، مجله “سپید/ سیاه “و از دوره‌ای به بعد مجله “فردوسی” را با پول تو جیبی ناچیزم کرایه می‌کردم و با چه عشقی می‌خواندم.
بعضی از روجلدهای بی‌پرده‌ی مجله فردوسی و طنازی‌های خاص و عریانِ سردبیرش عباس پهلوان، جنس متفاوتی از ژورنالیست را پوشش می‌داد. یکی از همکلاسی‌های کتاب خونم که کله‌اش بوی قرمه‌سبزی می‌داد، اسم این مجله را گذاشته بود “آروغِ روشنفکرانه با سکس و سیاست”. اما منِ “عشق سینما ” فارغ از این حرف‌ و حدیث ها و تب و تابِ جنگ ویتنام و بیتل‌ها و هوشی مین و موشه دایان و عبدالناصر و مینی ژوپ و بحث و جدل‌های شاعرانه‌ی براهنی و نوری‌علاء و نادرپور و کیومرث منشی‌زاده و رویایی که نشانه‌ها و ترکش‌هایش را در طراحیِ رو جلد و صفحات مجله فردوسی می‌دیدیم، سرم توی نقد فیلم‌های صفحه آخر مجله بود که در یک دوره آدم اصلی‌اش پرویزخان دوایی بود. او مرا با دنیای هیچکاک و سینمای سهل و ممتنعش آشنا کرد و تصویری متفاوت و در عین حال حسی و عاطفی از دوره‌ی اول فیلمسازیِ مسعود کیمیایی (تا فیلم داش آکل) ارائه داد…
حالا در غیابش بعضی‌ها منبر می‌روند و این شیوه‌ی نقدنویسی که در آن تشّخص کلام و ادبیات و هویت‌مندی صاحب قلم موج می‌زند را کهنه و عقب‌مانده و از دور خارج شده می‌دانند، چون معتقدند آدرس غلط به صاحب اثر می‌دهد. بخش دیگری از گذشته و دنیای ذهنی و نوستالژیک پرویز دوایی را در قصه ها و عاشقانه هایش همچون “باغ”،” بازگشت یکه سوار”، “سبز پری”، “ایستگاه آبشار”، “امشب در سینما ستاره” و خاطره‌نگاری‌ها و بهاریه‌هایش می ‌توان جستجو کرد. همان منبری‌های عصا قورت داده و ضد نوستالژی، این دنیا و حس و حال رویاپرداز را هم نفی می‌کنند و تِز و همسرایی مشترک‌شان این است که “حسرت خواری گذشته، یعنی عقب‌ماندگی و ارتجاع. هر دوره اقتضائات و روش زندگی خودش را دارد” و… از این اباطیل.
خودم ترجیح می‌دهم به این گونه دیدگاه‌های متفرعنانه پوزخند بزنم. مگر می‌شود برای کسی که نمی‌تواند به هر دلیلی با یک دوره تاریخیِ تغییر یافته ارتباط برقرار کند و در مقایسه به یک گذشته خاطره‌انگیز چنگ می‌زند، نسخه تجویز کرد؟ اگر تو مثل بروبچه‌های مجموعه “باغ “و” ایستگاه آبشار” کودکی و نوجوانی نداشتی و همچون “بازگشت یکه سوار” و “سبز پری” سوار اسب خیال نشدی و عشق و رویا و فانتزی و تمنای درون در وجودت به قاب ها و ریتم های ماندگار تبدیل نشده، این مشکل توست. اگر از دید این زُعَما محشورشدگان با این دنیای ثبت‌شده در ذهنی خیالپرداز عقب مانده‌اند، من این عقب‌ماندگی را بریُبس بودنی این چنین ترجیح می‌دهم.
در این روزهای بی‌دل و دماغ کرونایی و در این برزخ تبعید‌گونه، چه فرصتی بهتر از “روز ملّی سینما” که یاد آقا پرویز دوایی کنیم و به عشق او سینما را در همان عاشقانه ها و معبد رویاها جستجو کنیم. سرت سلامت پرویزخان و با یکه‌سوارت همچنان بتاز و نگذار با تشنگی پیر شویم.

اشتراک گذاری در:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *