عیدهایی که سینما پُر بهار بود…

پرویز نوری

 

 

قدیم ها به نزدیکی های عید که می رسیدیم بیش از ذوق کفش و لباس نو، عیدی ها و پول نو، در انتظار فیلم های عید بودیم. در آن روزگار اقلاً در ده- دوازده سینمای عمده شهر، ده- دوازده تا فیلم مخصوص عید بر پرده می آمد که ما دوست داشتیم همان روزهای اول همه را یکجا ببنیم. اتفاقاً گاهی وقت ها هم در یک روز دو- سه تا را می رفتیم و خلاصه هنوز چند روز از عید نگذشته بود که ما کلک فیلم ها را کنده بودیم. اما اغلب وقتی ذخیره فیلم های نوروزی تمام می شد سراغ فیلم هایی می رفتیم که قبلاً دیده بودیم برای دوباره یا سه باره دیدن و خب، تا آخرهای ایام تعطیل عید، سرممان گرم بود.
برنامه های عید را معمولاً از بین تفریحی ترین فیلم ها انتخاب می کردند. کمدی های پر از خنده یا حادثه ای های پُر از ماجرا یا آثار شرقی پُر از شمشیربازی که در آن زمان ها مُد بود و هالیوود پشت سر هم می ساخت. مثل «علی بابا و چهل دزد بغداد» یا «شب های عرب»، «سودان»، «مار کبرا» و یا «سندباد بحری». در این ایام یادم هست در یکی از عیدها- به گمانم سال ۱۳۳۳- فیلمی در سینما متروپل نشان داده شد که اسمش «دمشق» بود و در آن پل هنرید و جان ساتن بازی داشتند. فیلم رنگین و پُر حادثه بود. جالب است که در همان سال سینما ایران هم یک فیلم شرقی را برنامه کرده بود، «پسر علی بابا» که در آن تونی کرتیس و پایپر لوری قهرمانان داستان بودند. این دو هنرپیشه محبوب قبلاً با فیلم «پرنسس دزد» (با عنوان اصلی اش «شاهزاده ای که دزد بود») حسابی بین سینماروها هواخواه داشتند. این بار ماجرای «پسر علی بابا» همان قدر که به یادم مانده این بود که پسر جای پدر، پدر یعنی علی بابا را می گرفت در حالی که چهل دزد بغداد هم چنان به او وفادار مانده بودند. معلوم می شد خلیفه می خواهد گنج را برباید اما پسر علی بابا به طرز جذاب و شیرینی حیله های او را فاش می ساخت. ما همان زمان که به دیدن «پسر علی بابا» رفته بودیم به سینما ایران برنامه آینده اش را اعلام کرده بود که یک وسترن جانانه بود به اسم «کوه سرخ» و آلان لاد- هنرپیشه مورد علاقه مان- در آن بازی داشت، اتفاقاً «پسر علی بابا» زیاد فروش نکرد و یک هفته بعد که هنوز ایام تعطیل عید بود، «کوه سرخ» به نمایش درآمد.
سینما رکس- که بعدها پاتوق همیشگی ما شد- فیلم حادثه ای «گنج های جاوه» را نشان می داد با بازی فرد مک مورای ولی کلاً ما را راضی نکرد، و سینما مایاک هم یک کمدی از بود آبوت و لوکاستلو برنامه کرده بود با عنوان «در نیروی دریایی» و این زوج کمدین هر چند به پای لورل و هاردی نمی رسیدند با این حال فیلم هایشان باب عید بود. سینما رکس در عید سال ۱۳۳۴ «لوبیای سحرآمیز» را از آن دو به نمایش گذاشت و عید سال بعدش هم «ملاقات با کاپیتان کید» را که در این فیلم آخری چارلز لاتون (که لافتون می گفتند) نقش «کاپیتان کید» را داشت.
در عیدهای قدیم بعضی از سینماها هم فیلم فارسی نشان می دادند. ما زیاد با آن فیلم ها میانه ای نداشتیم. در سینماهای «غفلت» ناصر ملک مطیعی را دیدیم که انگیزه رفتن ما برای دیدن آن حضور ملک مطیعی بود [در «ولگرد» از او خوش مان آمده بود]. در عید ۱۳۳۴ هم «چهارراه حوادث» نمایش داده شد که باز ناصرخان در آن بازی می کرد و با دیگر فیلم های فارسی آن وقت یک مقداری فرق داشت. ساموئل خاچیکیان با این فیلم سبک خاص خودش را به وجود آورد که از نوع دلهره ای با تکنیک بهتر بود هر چند موضوع آن چنان جذابیتی نداشت. در همان عید یک هنرپیشه فرانسوی را شناختیم با نام ژرار فیلیپ در یک فیلم حادثه ای پُر حرارت «فان فان لاتولیپ» (لاله آتشین) که فرم و مایه های داگلاس فربنکس و ارول فلین را به یاد می آورد. زبر و زرنگ بود و خوش قیافه که خوب هم شمشیر می زد. در این فیلم با جینا لولو بریجیدا همبازی بود (آن دو را در فیلم جذاب «رؤیای شیرین» هم دیدیم).
اما خنده دار در آن ایام نوروز، یک فیلم از استر ویلیامز- ستاره درخشان «مترو» و قهرمان شنای المپیک- بود با عنوان مضحک «چون خیس خطرناک». هیچ کدام از ماها نمی توانست این عنوان را درست بخواند! یادم هست که در آگهی هایش نوشته بودند: «وقتی استر ویلیامز خیس است، خطرناک است!». فهمیدیم که چرا عنوان فیلم را ترجمه کرده اند «چون خیس خطرناک»!
در عید سال ۱۳۳۵ دو فیلم که انتظارش را می کشیدیم، نمایش داده شد. یکی «رودخانه بی بازگشت» در سینما رویال که در آن مریلین مونرو با رابرت میچام بازی داشتند و فیلم سینما سکوپ و خوش ساخت کار اتوپره مینجر بود، و دیگری «شبی در رم» (در حقیقت «تعطیلات رُمی») در سینما همای و خاطره این درام لطیف و عاشقانه- قصه عشق یک شاهزاده خانم (آدری هپبرن) به یک خبرنگار (گریگوری پک)- در ذهن ما ماند که ماند. شاید سال های بعد و در مرور و تکرار مکرر دیدن آن بیش تر متوجه لطف و اصالت آن شدیم. این فیلم ها برای ما یک جور خواب و خیال بود. با همه آن یادها و رؤیاهایی که از آن ها طی سال ها در ما باقی مانده است. وقتی فیلم ها را اکنون می بینیم به خودمان می گوییم «راستی سینما از کجا به کجا رسیده است؟». آن فیلم ها زمانی داستانی داشت و شخصیت هایی با حس و روابطی ملموس. اما آن چه آدم را به حیرت می اندازد آن است که چرا سینما بدل به یک وسیله دروغ و کذب محض شد؟ قصه ها به عقل جور درنمی آیند، شخصیت ها باسمه ای اند، و حس و حال آدمیزاد را ندارند و بدتر از آن حتی نمی خواهند به رنگ و رؤیا هم نزدیک شوند.
در عید سال ۱۳۳۹ نورمن ویزدام- کمدین انگلیسی- سر قفلی فیلم های نوروزی شد. از جمله یادم می آید فیلم «جاده صاف کن»، و آن چه این کمدین را با نمک نشان می داد دوبله و صدای خاص محمدعلی زرندی بود.
فیلم های عید برای ما آکنده از سحر و جادو، و خواب و خیال بود. فضاهای قشنگ و رنگین و دلپذیر فیلم ها هیچ ارتباطی به فضای تنگ و تاریک اطراف مان نداشت و آن ها انگار مأموریتی داشتند تا ما را به جشن و شادمانی در دنیایی دیگر ببرند و وقتی از سینما بیرون می آمدیم، روزها و هفته ها هم چنان خودمان را در آن فضاها و در کنار آن شخصیت های افسانه ای حس می کردیم. رؤیاهای ما در روزهای شاد و سرمست کننده عید تمام نشدنی بود حتی یادمان می رفت که باید برگردیم به کلاس خفه مدرسه و تکالیف آن تا طعم شیرین آن ایام خیال انگیز را از ما بگیرد.

عکس ضمیمه مطلب مربوط به فیلم «شبی در رم» («تعطیلات رُمی») است.

اشتراک گذاری در:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *