نگاهی به فیلم «سرخ پوست»(خطر لو رفتن داستان)

منتظر خدمت یا زندگی؟

ابراهیم عمران

تعریف درست داستان هر چند بارها تکرار شده «فرار از زندان»؛( دست کم در سینمای اروپا و امریکا) کار بلدی می خواهد که نیما جاویدی در «سرخ پوست» به مدد بازیگران و طراحی صحنه و موسیقی توانست از آن سربلند بیرون آید.

سکانس های ابتدایی فیلم نشانه و خبر رسان ادامه کار است که سرگرد نعمت جاهد با بازی حساب شده نوید محمدزاده در مقام ریاست زندان، به علت آنکه قرار است در مجاورت زندان باند فرودگاه احداث شود؛ بایستی زندانیان را انتقال دهند تا زندان تخریب شود. اولین نما از سرگرد جاهد و کراوات نیمه بسته اش ؛ نشان از فردی نظامی دارد که آنچنان دل بسته این کار نیست. فیلم با نماهایی از داخل محوطه و حیاط زندان به پیش میرود که تردستی کارگردان است که با نشان دادن این نماها، فکر مخاطب را  درگیر آن می کند و هم نوعی گریز ذهنی از چنین مکانی را‌ به تصویر می کشد. در سرشماری از زندانیان خبر میرسد که یک نفر آمارش کم است. سرگرد جاهد که پیشتر به واسطه سرهنگ مدبر با بازی مانی حقیقی ، متوجه ریاست خویش بر شهربانی می شود و اوج زندگی دوستی خویش(نه نظامی گری) را در اتاقی با رقص تک نفره و فرو دادن حس خوشحالی به نمایش در می آورد؛ در صدد آن است که این خبر به بیرون درز پیدا نکند و زندانی فراری را پیدا کنند. نماهای باز این فیلم در زندانی متروک و نه لزوما مخوف؛ با نماهای بیرونی حیاط که در بیشتر سکانس ها؛ پوشیده از ابر است ؛ دال بر آن دارد که سرگرد جاهد فرار از این مکان را به نحوی خواستار است. در حقیقت فرار احمد سرخ پوست نوعی فرار شخصیتی برای سرگرد هم معنا می دهد. به نحوی که با آمدن مدد کار زندان با بازی پری ناز ایزد یار و دل دادن سرگرد به او، نوعی آواز عشق و مهر در فضای غبار آلود زندان طنین انداز می شود. خانم کریمی که مدد کار زندانیان است و آنان از او حرف شنوی دارند در حقیقت روح زلال سرگرد جاهد را به غلیان احساس می کشاند. تنهایی پر هیاهوی سرگرد و آرامش رفتاری او در برخورد با حوادث ، وجه نظامی گری او را به حاشیه می کشاند و لباس شخصی پوشیدن وی نیز نوعی فرار را تداعی می نماید که به واسطه سرخ پوست در آن فضا قرار میگیرد. سکانس بسته شدن در سلول و لحظاتی ماندن در اتاق نمور آن و تقلا برای بیرون آمدن از آن ، در حقیقت مانیفست اصلی فیلم است که اگر در نیایی از آن تا ابد باید در کسوتی باشی که مشتاق اش نیستی. عشق آشکار سرگرد به مدد کار حتی بعد از آنکه متوجه هم دست بودن او با احمد سرخ پوست می شود نیز ادامه می یابد. تو گویی سرگرد نمی خواهد به راحتی زن را از دست دهد چه که از دست دادن او فقط از دست دادن عشقی پنهان و آشکار نیست؛ بلکه به معنای ماندن در پیله تنهایی و ادامه مسیری است که در ظاهر و شخصیت سرگرد نشانی از اشتیاق بدان مشاهده نمیشود. سرخ پوست در لایه های پنهان خود اثری است درباره فرار از خویشتن خویش؛ نوعی در هم تنیده گی داستان عشقی و کارِ از روی وظیفگی. تخریب زندان در حقیقت تخریب شخصیت درونی سرگرد است که توان بروز آن را ندارد و فرار زندانی نیز نوعی کمک به سرگرد است که در صورت پیدا نکردن سرخ پوست؛ شاید از مناصب نظامی دور شود و منتظر خدمت شود ولی دریافت که منتظر زندگی نمی تواند باشد و از این رهگذر است که پایان بندی فیلم معنا می یابد. فینالی که اگر جز این می بود فرار از زندگی درونی و اشتیاق به روح زندگی که از دریچه صندوق تخته اعدام نشان داده شد در سکانس آخر؛ معنای درستی نمی یافت. باید یکبار دیگر سکانس شادی بی صدای سرگرد جاهد در اتاق بعد از شنیدن پست بالاتر گرفتن را دید تا فرجام فیلم و اجرای عدالت درون و میل به بودن و جاودانگی را لمس کرد.

موسیقی تاثیرگذار و طراحی صحنه بی نقص هم در کنار کارگردانی خوب و بازیگرهایی که به ترتیب وارد کادر میشدند هم در پیش برد منطقی داستان، نقش عمده ای ایفا کردند؛ بی حشو، بی گفتن زیاد دیالوگ که سکانس های همسر سرخ پوست(ستاره پسیانی) یکی از این آمدن های به موقع و کار شده بود… سرخ پوست می تواند از جمله فیلم هایی باشد که منطق روایی قصه و ابتدا و میانه و پایانش ؛ برای فیلم بین هایی که پایبند به سینمای کلاسیک هستند تا سالها در خاطره ها بماند و برای نوید سینمای ایران نیز دریچه تازه به نقش هایی که در یک کسوت نماند.

 

اشتراک گذاری در:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *