نقدی بر فیلم «جنگ خصوصی»؛ پنجه بی رحم واقعیت

پیام نصیری خرم

 

همانگونه که از نام فیلم بر می آید، تعارض و نبردی شخصی، همه جانبه، تمام عیار میان سویه های درونی و شاید وجه بیرونی و درونی یک انسان درجریان است. آنچه به معرض نمایش گذارده می شود آمیزه ای است از پیرنگ ذهنی (شخصیت محور) و پیرنگ جسمی (داستان محور). مترادف ساخت و ظهور شخصیت. به معنای ایجاد پرسش در ذهن تماشاگر در سطح درام عینی (سینمای داستان محور) و کنجکاوی بیننده برای پاسخ و ایجاد عمق و معنا در لایه پیرنگ درونی (سینمای شخصیت محور).

«جنگ خصوصی»A Private war به کارگردانی متیو هاینمان در سال ۲۰۱۸ روایتگر داستان زندگی مری کالوین(با بازی روزاموند پایک) خبرنگار جنگی جسور روزنامه Sunday Times است که در جنگ های داخلی یک دهه اخیر در خاورمیانه و آسیا حضوری مداوم داشته، بی پروا و بدور از ترس و واهمه، پا به میدان نبرد گذاشته تا رسالت خویش به عنوان چشم بینای جهان را جامه عمل پوشاند. جنگ در فیلم وجه استعاری می یابد. همانگونه که عالم پیرامون، متلاطم و آشوب زده، بی ثبات و بی قرار می کند، هستی درونی مری نیز درگیر نبردی بی پایان است. رزمی با خود و علیه خود. کشاکشی میان زیستنی آرامش طلبانه و زیستن با خون و خمپاره و آتش. زندگی در میان اجساد و تن های تکه تکه شده، دست های بریده و بدن های به خون آغشته، جنازه و مرگ. نیستی و نابودی. مری گرفتار در چنگال دو قطب مخالف. درونمایه، سنتز و برآیند این دو نیروی ناسازگار. در برون ریزی درون بیمارش، از اسارت میان این دو دشمن دیرین، شکوه می کند؛ «با مادرم درگیر بودم چون هیچ وقت نمی توانستم زنی باشم که یک زندگی امن و کاملا آرام داره…. شاید یک زندگی معمولی را دوست داشتم. نمی دونم چطوری. شاید هم این جور جاها (مناطق جنگی) بیشتر احساس راحتی می کنم».

بودن و نبودن. پنداری بودن او با حضور پابرجایش در سرزمین های بحران زده و ناآرام گره خورده. بودنی گره خورده به تار مویی و نبودنش نه به واسطه مرگ، که آغشته شدن در روزمرگی زندگانی است. تکرارهای بیهوده. آنچه دیگرانی از نوع او، مادر و خواهرش، بدان مبتلا گشته اند. سعادتی ظاهری. آرامشی سطحی و شکننده در پس چشم پوشیدن بر التهاب و اضطراب فزاینده جهان. غوطه خوردن در یکنواختی ممتد و سرگرمی های ساده که نام زندگی بر آن نهاده می شود. خانه و فرزند و همسر. ندایی از درون وی را به سوی خویش می کشاند. چاله ای، گودالی زیر پا. دم به دم او را فرا می خواند. گشت و گذاری در جاذبه های زیبای آنتیگوا، ازدواج مجدد و فرزند دار شدن. بهره جویی از لذت های هستی همچون دیگر انسان ها. آرزوهای شناخته شده و شفاف مری به زبانی ساده بیان می شود. دورماندن از موهبت مادر شدن جراحت خاطره ای است دردناک که مری برای پاک کردن اثر غمناکش، تصمیمی دوباره دارد. اما گویی تقدیر مری به گونه ای دیگر به نگارش درآمده. او برای امری دیگر زاده شده. سرنوشت وی بر مدار آسایش نمی گردد. مری برای آسایش خلق نشده. آسایش این زن در بازنمایی سیه روزی ها، تلخ کامی، دردها و رنج هاست. نوشتن از ضجه ها و ناله ها. فغان ها و اشک ها. او می کوشد با سرنوشت به جدال برخیزد. پنجه در پنجه اش افکند. می خواهد، از کنج نهان روح می خواهد، رقیب را به زانو درآورد. پشتش را به زمین رساند. نمی تواند. هرچه در حرفه اش توانا و برنده است، یارای مقابله با سرنوشت را ندارد. او به مسیری هدایت شده، هدایت می شود خارج از اراده و عزمش. احتیاج آشکار، وی را به سمت یکی شدن با دنیای معمول رهنمون می سازد اما کششی نیرومند، بزرگ، سرسخت و مقاوم او را به جایی می برد که باید. سبکبال به سان پر پرنده ای. بخش نافرمان، جسور، پر شور و هیجان، آن میل سیری ناپذیر به دیدن حقایق و گریزان از تکرار، به تکاپویی دشوار با سویه مطیع، رام و فرمانبردار، ساکن و ساکت مری مشغول است. هریک در تلاش برای غلبه بر دیگری. قوای محرک مری نیز در همین تقلای ناپیدا نهفته است. همچنین مایه افسردگی و پریشان احوالی او. جنگ، برآمده از تعارض است میان دو جبهه متضاد و پیامد آن قربانیانی است بی گناه که بی دلیل به خاک و خون کشیده می شوند، مری نیز قربانی جنگ درون خویش است. نظاره گر نبرد دو قطب ناسازگار. مواجهه ای که روح و جسمش را به تاراج می برد. فصل آغازین «گلادیاتور»، ژنرال ماکسیموس در رویای بازگشت به آرامش دور و دیرین بر ساقه های گندم دست می کشد. گوشه ای، کنجی و خلوتی دور از میدان نبرد. آرزویی که ناخودآگاهش را آکنده. پنداری در مرز واقعیت. واقعیت، جولانگاه خون و زخم و شمشیر و جراحت. خیالی شیرین که ماکسیموس را در شولای خویش می پیچاند. امیدی برای رهایی از جنگ. جنگی طولانی و فرساینده. نیازی به پیوستن، غلتیدن و فروانداختن خود در آغوش آرامش. دوری گزیدن از هیاهو، فریاد. خشم و کین. نعره و هجوم، کشتن و کشته شدن. مرد میدان های رزم، آوردگاه های سنگین را ابایی از رویارویی با دشمن نیست. چنان پر تب و تاب، پر شور و حرارت می جنگد که طوفانش، قوایی را تار و مار می کند. ترس در وجود او خانه ندارد. بیم و وحشت از وی دور باد. هم چنان که مری «جنگ خصوصی» را عقب نشستن و دست شستن از وظیفه شایسته و درخور نیست. حتی اگر پای جان در میان باشد. ماکسیموس و مری، از یک تبار و ریشه، رویایی در سر می پرورانند که تنها با مرگ به کرسی می نشیند. با مرگ محقق می گردد. روحی سرکش در وجودشان می جوشد. فوران می کند و آنها را به پیش می راند. سکوت و سکون را معنایی نیست. معنا آن است که ایشان به زندگی می بخشند. هر یک به گونه ای. هر یک در مسیر اعتلای عدالت و آزادی. جان را بهای کار خود می سازند، با جسارت و تهوری فراتر از نوع بشر. گام نهادن در قلمرو اساطیر. افسانه ها و داستان های پریان. از خویش گذشتن، مقدم بر خویشتن خواهی و کناره گیری. انفعال و انزوا ننگین است و شرمسار. دور باد. پنداری جدال آنها با تقدیر، مقابله رویا و واقعیت است. مقابله ای به بلندای تاریخ. به استواری زمان. رویا احساس صلح است، آرامش، نوع دوستی و عشق. امنیت و رفاه. احساسی پیدا و ناپیدا که وجود مری را انباشته. واقعیت را گریزی نیست. گاهی جسم را هدف می گیرد و زمانی جان و روان را. مری در اثر روبرو شدن با وقایع ناگواری که در گوشه و کنار دنیا می بیند به تدریج روحش رنجور و ذهنش آسیب پذیر شده. برای فرار از چنگ آن، به نوشیدن افراطی روی می آورد. اما نوشیدن نیز درمان درد و مهنت نیست. چشمش بواسطه انفجار نارجک در فیلیپین صدمه می بیند. اما از پای نمی نشیند. تصمیم به گوشه نشینی می گیرد اما هر بار پیشانی نوشت و آن شوق تمام ناشدنی، وی را به نقطه ای جدید، ماوایی تازه برای دیدنی دوباره و پرده برداشتن از ناگفتنی های بی صدا مانده به حرکت در می آورد. از چشم اندازی دیگر، او قهرمان آمریکایی است، پاگرفته از فلسفه عمل گرایی. پس باید تا واپسین نای جان بکوشد که همت خلل ناپذیر سبب ساز ماندگاری و جاودانه گشتن است.

مری به ثبت و بازتاب حقایق نادیده و خاموش جهان می پردازد تا شاید حقیقت گمشده درون خویش را بیابد. گمگشته ای ناشناخته. ناشناس. بدون نام و تاریخ. مهمانی ناخوانده که برآیند نبرد درونی مری است. صلح. مودت و یکپارچگی، دوستی و عشق. مفاهیمی گم شده، مضامینی دست نیافتنی در وجود مری. در جهان بیرون. بدین سان فیلم هستی دورنی مری را به دنیای پیرامون پیوند می زند. حال مری نیز همچون عالم خاکی بحرانی و آشوب زده است. بی آرام، مواج و طوفانی. جنگ درون شمایلی کوچک، خرد و اندک شده از جنگ بیرون است. هر دو در لهیب آتش می سوزند. جان ها شعله ور می شود. گُر می گیرند و خاکسترش بر جا می ماند. مری به تماشای آوارگان، قحطی زدگان و زخم خوردگان سراسر دنیا می رود، شاید به واسطه انعکاس مصیبت های ایشان مرحمی بر زخم درون خویش بیابد. پادزهری و نوشدارویی. اجساد پاره پاره و تن های آغشته به خون، افتاده بر خاک، پنداری آینه وجود مری هستند و او اندرون خویش را اینگونه از دست رفته و اضمحلال یافته، بریده بریده و دفن شده در گورهای دسته جمعی به نظاره می نشیند. آنچه هراس و وحشت مری در بازگشت و تنهایی خویش در خانه را بوجود می آورد. تا آن حد عمیق و دست نیافتنی که وی را به مرز فروپاشی روان می کشاند. سازندگان «جنگ خصوصی» از این موقعیت بی نظیر استفاده نهایی را نمی برند. فصل پایانی به گونه رقم می خورد که بار دراماتیک فیلم در سایه وفاداری به واقعیت زندگی مری کالوین قرار می گیرد. آیا او موفق به گشودن کشمکش های گسترده ای می شود که از داخل و بیرون وی را احاطه کرده اند و دم به دم حلقه محاصره وی را تنگ تر می کنند؟ جایگاه مری در این چالش پر مایه و ویران گر کجاست؟ حجم عظیمی از بلایای غیرطبیعی که مری شاهد آن است چه تاثیری بر دیدگاه او نسبت به هستی دارد؟ بازشناخت خبرنگار زن داستان، از عالم پیرامون، در کدام نقطه درام شکل می گیرد؟ نقطه اوج روایت با مرگ مری نگاشته می شود حال آنکه راه ارتباطی آن با فصل های گذشته قطع شده. به بیان دقیقتر، شکل نگرفته است. باوجودی که یک سوم پایانی فیلم مهم ترین بخش اثر به شمار می رود و می بایست به لحاظ ضرباهنگ و روند افزایش کمشکش ها، سیر صعودی داشته باشد ناگهان از حرکت باز می ایستد. بی دلیل. نفس از نفسش می افتد. هیچ پیرنگ فرعی بوجود نمی آید. موقعیت های پیشین بار دیگر تکرار می شود. مری در دل آتش و گلوله، مصمم به افشاگری و گزارش حوادث، از کوشش فروگذار نمی کند. بدون تغییر. از ابتدا تا انتها. همچنان بی باک و نترس. متعهد و غم خوار. از آن روی که پیش از حضور در سوریه، زمان شکلی گاه شمارانه می یابد و کنجکاوی بیننده را محک زده و وی را در تعلیق جای می دهد، اما از چشم انداز محتوا، این سفر تفاوت چندانی با سفرهای گذشته ندارد. به همان اندازه خطرناک و ریسک پذیر. جنگ داخلی سوریه. کشتار مردم بی پناه. غیرنظامیان، زنان و کودکان. گرسنگی و بی خانمانی. بیماری و مرگ. یعنی همه آنچه مری بارها دیده و تجربه کرده. به نظر می آید حمص جمع بندی تمام زندگی حرفه ای اوست. جان کاه تر و زهراگین تر از قبل. همه وحشتی را که پیشتر با ذرذه ذره وجود حس کرده اینبار یکجا بر او آوار می شود. درحالی که جز افسوس و دریغ، نشانی از دگرگونی بر درک و شناخت مری ندارد. تهی از بار هستی شناختی. ارزش افزوده ای برای خبرنگار باتجربه و کارکشته داستان به حساب نمی آید. او می بیند و انتقال می دهد آنچه را که به عمد کتمان شده. نهان داشته شده تا جهان از آگاهی و بینش دور بماند. او می بیند و انتقال می دهد فجایعی را که انسان های بی گناه را در خود می بلعد، اما از سوی جریان های سیاسی با موانع پرشماری روبرو می شود. روندی که مری بارها و بارها در طول حرفه پُرخطرش انجام داده. به چشم دیده و به گوش شنیده. با گوش و پوست و استخوان لمس کرده. به بیان دیگر آنچه را که مری درصدد انجام آن است تازگی و نوآوری ندارد. او اندک اندک، در گذر زمان، به جزئی از این مسیر و فرایند بدل شده. گمان می رود، فصل نهایی به این دلیل گنجانده شده تا به مثابه سندی زنده از تحولات رقت انگیز سوریه تلقی شود. اهمیت عمده این بخش، نه در ساختار نمایشی و کارکرد سینمایی آن که در برداشت سیاسی موجودش واقعیت می یابد. چنانکه به وضوح، درباره جنایت های صورت گرفته در سوریه و جناح بندی دولت ها اظهار نظر می شود. پنداری تمام هم و غم فیلم بر آن استوار شده تا فرضیه ای را که کشورهای اروپایی و آمریکایی در قبال جنگ سوریه مطرح می کردند به کرسی بنشاند. بدین سان فیلمساز پیش فرض های بنا نهاده با تماشاگر در ابتدای داستان را رها کرده و اثرش را به شکلی نامحسوس قالبی تبلیغاتی می زند غافل از اینکه با این تمهید، بدست خود اثرش را از هستی ساقط می کند.

تعارض رویا و واقعیت، با مرگ مری پایان می پذیرد و واقعیت درحالی واپسین و سهمگین ترین ضربه خود را وارد می آورد که فعلی ویژه از سوی مری که مبین برخورد جدی او با واقعیت باشد، صورت نپذیرفته. به معنای دیگر مرگ قهرمان زن تنها پیرنگ بیرونی فیلم را به نقطه نهایی می رساند و پیرنگ درونی را بی سرانجام می گذارد. درصورتی که اگر مری موفق به گشودن راهی برای بازیابی آرامش فکری و دست یافتن به حلقه گمشده خویش یعنی صلح و دوستی می شد که به منزله تقابل با واقعیت خشن و سنگ دل می بود، آنگاه مرگ او، جهان ویران شده و به تصویر درآمد در ابتدا و انتهای فیلم را مفهومی دوچندان می بخشید. عمق و غنایی بیشتر. واقعیت در جامه پیش آمدهای تلخ و گزنده، کشنده و مرگبار زندگی رخ می کند. عریان و بی پرده نمایان می شود. هر دم به شکلی، زهر خویش بر پیکر آدمی می نشاند و رویا را مجالی برای ظهور نمی ماند. خیال را در نطفه می کشد. آینه پندار را به سنگ خارا می شکند. تا قدرت اهریمنی اش را با صدای بلند اعلام کند که دنیا تنها عرصه بودن من است و دیگری در آن جای ندارد. نگاهی تلخ اندیشانه و تراژیک به هستی انسان. افسوس که شخصیت سازی مری با آنکه درگیر چالشی اساسی با خویش است و به پیرنگ درونی منتهی می شود، اما در گام عطف، رابطه دنیای از هم گسیخته مری و عالم تخریب شده بیرون، از هم می پاشد و جان سپردن او زیر آوار ناشی از تهاجم و بمباران، بهانه ای است برای تجسم خشونت گسترده نیروهای دولتی سوریه.

اشتراک گذاری در:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *