نگاهی به سریال «دلدادگان»؛جمع اضداد

هادی داداشی
منوچهر هادی را از اواسط دهه ۸۰ می شناسم و بارها با او کار کرده ام. زمانی که جزو پرکارترین ها در زمینه ساخت تله فیلم بود، تا الان که در سایر حوزه ها هم کار می کند. از همان ابتدا یک نکته در ساخته های هادی همیشه نظرم را جلب کرد که شاید مهمترین نقطه قوت کارهایش بوده و گاه حتی تحت الشعاع برخی کاستی ها دیده نشده است. اینکه او روی بازیهای کوتاه هنرورها و نقشهای فرعی شاید کم اهمیت هم همیشه وقت گذاشته و صیقلشان داده تا جلوی دوربین بروند. اگر ساخته های او را از این منظر تماشا کنید، امکان ندارد در کل آنها چندان بازی بد پیدا کنید. شاید او همچنان در طراحی بعضی میزانسنها، قاب بندی ها و لحظاتی از ساخته هایش اشتباهاتی داشته باشد و به ایده آل و استاندارد نرسد، اما درباره بازی های وسواس او غیر قابل انکار است. سر صحنه هم دیده ام که معجزه نمی کند و اتفاقا از بداخلاقی و بی اعصابی های مرسوم کارگردانان دیگر خبری نیست. بازیهای او طی معاشرت و مراوده کاملا دوستانه ای با بازیگران شکل می گیرد و زوائدش دور ریخته می شود. البته این روند بگیر و نگیرهایی هم دارد که بسته به ماهیت یک پروژه و ظرفیتش ممکن است به نتیجه مطلوبی هم نرسد. نمونه اش سریال «خوب بد زشت» که از «با»ی بسم الله فیلمنامه تا «تا»ی تمّت تیتراژ هم اوضاعش در عین داشتن مضمون کمدی، بشدت درام بود! تا جایی که حتی بازیگر قابلی مثل امین حیایی هم آنجا معلق و پادرهوا بازی می کرد. یا فیلم های اخیر او «من سالوادور نیستم» و «آینه بغل» به عنوان ساخته هایی تجاری که به جز اتکا به گیشه ای داغ، هیچ جای دفاعی ندارند و به نوعی پسرفت محسوب می شوند. پسرفت برای کارگردانی که در مقابل شکست تجاری فیلم دیده نشدهء محترم و تاثیرگذاری مثل «کارگر ساده نیازمندیم»، ناچار است تن به معادلات سینمایی تجارت زده ای بدهد تا اجازه بقا پیدا کند.
حال آنکه هادی پیش از آن در سریال «خداحافظ بچه» خیلی ها را غافلگیر کرد و شهرام حقیقت دوست و مهراوه شریفی نیا برخی از کلیشه های بازیشان را آنجا شکستند.
اتفاقا به نظرم سریال ویدئویی «عاشقانه» هم اگرچه از سوی بخشی از فیلم بینها و منتقدان با شلاق عامه پسند بودن رد شد، مملو از بازیهای اغلب درخشانی بود که زیر سایه رنگ و لعاب ساتنی مانتال و لوکس کار پس زده شد. محمدرضا گلزار که برای یافتن بازی خوب در کارهایش باید ذره بین به دست گرفت و یا همچنان به «بوتیک» یا تا حدودی «مادر قلب اتمی» استناد کرد، در «عاشقانه» کلی لحظات جذاب و حتی تکان دهنده دارد. لحظاتی که مقابل بازیگران قَدَر و محکمی مثل ساره بیات، حسین یاری و … خلق می شوند.  گلزار حتی در کنار بازی خوشمزه هومن سیدی با آن ریتم تند و سرخوشی بدون مرز در «عاشقانه» مطمئن و با اعتماد به نفس بالایی حرکت می کند و مشخصا آنقدر خوب هدایت شده و نقش را درک کرده تا اجازه بازی خوری به طرفهای مقابل ندهد. خیلی از سکانسهای رویارویی ساره بیات و گلزار در «عاشقانه» همچنان به نظرم عرصه جالب قدرت نمایی دو بازیگری هستند که یکی صرفا و بیشتر سوپراستار است تا بازیگر و دیگری یک هنرپیشه تمام و کمال. با این حال گلزار در «عاشقانه» چنان در جای درستی قرار گرفته و رویش نظارت شده که چاره ای جز ارائه بازی خوب و پر حس و حال نداشته. الان که آخر هفته ها ری اکشن های اغراق آمیز و بیان ساختگی او را در جریان اجرای مسابقه «برنده باش» می بینم، فکر می کنم در فیلمهایی که او درست هدایت و توجیه شده،همین رفتارها، فیگور ها و عادت های شخصی هم در دل بازیهایش به طرز دلنشینی جاخوش کرده اند.اتفاقی که در «عاشقانه» هم شاهدش بودیم.
آغاز پخش سریال «دلدادگان» با چنین پیش زمینه ای برای من از کار منوچهر هادی رقم خورد و بعد از تحمل یکی – دو قسمت همه ذهنیتم به هم ریخت. یک سریال آشفته مملو از بازیهای غیر قابل تحمل و فصل های توی ذوق زننده که باعث میشد معدود تلاشهای کارگردان و حتی جذابیتهای احتمالی خط قصه هم زیر سوال برود. همین شد که به آن تاختم و حس کردم منوچهر هادی متاثر از فیلمهای تجاری اش واداده.
وقتی هم بابک کایدان یکی از نویسندگان این مجموعه به بانی فیلم گفت «اگرصبور باشید غافلگیر می شوید!» آن را یک ادعا در جهت دفاع از سریال دیدم و نه بیشتر. ادعایی از نویسنده ای که از «سقوط یک فرشته» و«هشت و نیم دقیقه» به «دلدادگان» رسیده. گرچه هنوز هم که روایت به زمان حال برگشته درباره کیفیت آن اعتراض دارم و مثل فصل نخستش آنرا دوست ندارم. فصل میانی سریال، اما آنقدر گرم و پرکشش بود که این باور را در من مخاطب تقویت کند که کارگردان در انتخاب بازیگران فصول اول و سوم چه گافی داده. آنچه تحت عنوان فرصت دادن به چهره های تازه نفس و جوان در فصل های یک و سه، یک شکست محتوم است که در پیکره سریال رخنه کرده. خیرخواهی سازندگان یا تلقی ایجاد بستر برای آماتورهای نوورود، کاملا به ضرر سریال ختم شده. تازه اطمینان دارم آنچه در این دو فصل می بینیم، از فیلتر تلاشهای هادی برای درآمدن بازیهای این گروه از بازیگران گذشته، و در غیر این صورت، ماحصل به مراتب بدتر بود.
سامان صفاری بازیگر خوش چهره نقش امیر و سانیا سالاری بازیگر نقش ارغوان به عنوان قطب های اصلی در دو فصل اول و آخر، شاید در آینده و پروژه دیگری هنرشان شکوفا شود، اما شک نکنید در «دلدادگان» یک تنه سریال و زحمات بقیه را زمین زدند. این دو در این راه تنها هم نبودند و بازیگرانی مثل علی سخنگو، سارا نجفی و … با علاقه آندو را در این راه یاری داده اند!
ناتوانی در بده بستانهای بازیگری میان این انتخابهای کم تجربه با حرفه ای هایی چون مسعود رایگان، مهرانه مهین ترابی، پانته آ بهرام و … به کلی حس  و حال لازم را از سریال گرفت و چه بسا سایه منفی خود را هم روی بازی آنان گستراند. به این بیفزایید غلوهای بی مورد و خارج از کادر، اکت های غلط و اضافی، مکث های غیر ضروری و کلی اشتباهات دیگر که چوب خط این هنرجویان جوان را در این سریال پر کرد. از آنسو جاگذاری فکر نشده بازیگرانی نام آشنا مثل شاهرخ استخری، ملیکا شریفی نیا و حتی پویا امینی هم در این میان مزید بر علت شد. شاهرخ استخری با ادامه روند تکراری بازی اش در استفاده آزاردهنده از نگاه های مات و حرکات کند و کشدار و نحوه مبهم دیالوگ گویی، ملیکا شریفی نیا با استنباط نادرست از موقعیتش در یک درام جدی و تفاوت ان با کمدی های روتین و آبکی و پویا امینی با شوخی گرفتن نقش و نوعی بی علاقگی مفرط، هر یک بدل به پاشنه آشیل هایی برای «دلدادگان»شدند. حال آنکه از بازی درست و حساب شده استخری در سریال «آمین»(بهرنگ توفیقی) و حضور غافلگیر کننده ملیکا شریفی نیا در فیلم «اشباح» (داریوش مهرجویی) می توان مطمئن شد با بازیگران کاربلدی طرف هستیم.
از گریمهای مصنوعی و مضحک سیروس همتی و مهدی صبایی به جهت اصرار بر استفاده از خود این بازیگران برای نقشهای میانسالی و کهنسالی هم دیگر چیزی نمی گویم.
در فصل دوم سریال- که معتقدم باید ملاک اصلی بررسی کار سازندگان در نظر گرفته شود- ورق اما کاملا برگشت. «دلدادگان» در این فصل به یک سریال شسته رفته، درگیرکننده و سرپا مبدل شد که قسمتهای آن در مقایسه با اخلاف و اسلافش یک موجود بالغ و عاقل بود.
آرش مجیدی نقطه عطف این فصل انتخابی دقیق با بارم بالا بود. مجیدی این بار هم مانند سریال «ارمغان تاریکی»(جلیل سامان) و فیلم «سربه مهر»(هادی مقدم دوست) ثابت کرد اگر کارشناسانه گزینش شود، چقدر جواب می دهد. او در نقش مالک مرد عبوس و سرد و در عین حال داش مشدی ای است که مثل یک مکانیک تجربی رفتاری جاهل مآب دارد و وقتی در آتش عشق گداخته می شود، قامت مردی خانواده دوست را به خود می گیرد و سپس در معرض گزند حوادث قوام می یابد.
حمید گودرزی از او هم کارکرد بهتری دارد. بازیگری با چهره ای سمپاتیک و رفتاری کودک منشانه که قرار است دیو صفت باشد و بدمن جلوه کند. احساس تنفر بی حد از نادر به سبب اقداماتش در نزد تماشاگر در صورت انتخاب بازیگر دیگری می توانست به بدنه روایت لطمه بزند. گودرزی اما چنان تم کودکانه و صادقانه ای را به بازی اش تزریق می کند که نادر بیشتر یک قربانی به نظر می رسد تا قربانی کننده. ویژگی ای که در اغلب بازی های گودرزی از «چپ دست» (آرش معیریان) گرفته تا «روباه» (بهروز افخمی) به کارش آمده و بی شک برآمده از کاراکتر شخصی اوست.
لینداکیانی در نقش فرزانه هرچند از حیث جثه انتخاب مناسبی برای کاراکتر جوانی پانته آ بهرام نیست، اما در نمود شخصیتی که از عشق به نفرت می رسد و صرفا بر اساس برداشت های شخصی اش دست به قضاوت می زند، باورپذیر است.
سجاد قراگوزلو از جوان ترین اعضای گروه بازیگران هم یک استعداد کمتر مورد توجه قرار گرفته است که در این سریال بارها تلاش کرد خودی نشان دهد و در مواجهه با بازیگران شناخته شده موفق باشد. سیر نزولی او از قالب یک جوان سربه زیر به فردی عاصی و دلشکسته و در نهایت معتاد، بدون اغراق و طبیعی صورت گرفت. او می تواند با عنایت کارگردانان دیگر آینده روشنی داشته باشد.
افسانه ناصری برای نقش مادر در این سریال با توجه به آن فرجام دراماتیک، بازیگر تلخ و سردی است. این نقش در صورت انتخاب یک بازیگر زن دیگر که شیرینی و مادرانگی عیان تری داشته باشد، قطعا همدلی بیشتری بر می انگیخت و تاثیر صحنه مرگ عادل و در آغوش گرفتنش توسط مالک روی قبر مادرشان را مضاعف می کرد. بویژه اینکه در آن صورت کارگردان در میزانسن احساسات برانگیزی که برای به تصویر کشیدن مرگ مادر ترتیب داده بود، کار راحت تری می داشت.
اگر قید تیتراژ و صدای منوچهر هادی که گاهگاهی در فصلهای اول و سوم پشت آیفون یا از زبان راننده غریبه ای در ترافیک(!) شنیده شد، بگذریم، شاید درک و پذیرش اینکه هر سه فصل را یک کارگردان ساخته دشوار باشد. آسیبی که اصرار دارم از ناحیه تجربه ورزی های بازیگران تازه وارد به پروژه تحمیل شده. هادی اما در فصل دوم، بویژه به جهت روایت کار در دهه ۵۰ و معضلات دامنگیر چنین آثاری، جسورانه عمل کرده است.
این جسارت حتی با وجود تصویربرداری سریال در شهرک سینمایی بازهم قابل تقدیر است. او بدون هراس از گافهای احتمالی بازیگران، هنروران،طراح صحنه و لباس و … دوربینش را به هر سو می دواند و حتی ابایی ندارد از پرداخت سکانسهای جنگی که پیشینه خاصی در رجوع به آنها نداشته. هادی در این فصل بارها تک لحظه ها و صحنه های دیالوگهای عادی را هم به دقایقی ماندگار تبدیل می کند که در دل یک درام، واقعگرایانه به نظر می رسند. در ظهور خیلی از این لحظات بازی آرش مجیدی تاثیر فراوانی داشته.
هادی حتی به سیاق آنچه از خصوصیات او در ابتدای مطلب  حاضر گفتم، روی بازیهای گذری سریالش هم با دقت کار کرده. بازی ساده و درست زنی که فرزانه(لیندا کیانی) در تهران به خانه اش پناه می برد از جمله همین نکات ریز در کارگردانی هادی است. هادی همچنین زیرکانه و با اتکا به فیلمنامه ای که تمرکز درستی روی روایت و فضاسازی اش داشته، بدون آنکه به طور مستقیم وارد رویدادهای انقلاب ۵۷ شود، به قدر ضرورت و بضاعت از آن برداشت کرده؛ به طوری که نمی توان به آن اتهام کم کاری یا ناتوانی و نقص در روایت و کارگردانی را وارد کرد. او البته در استفاده از موسیقی این سریال در هر سه فصل بشدت افراطی عمل کرده است. حجم زیادی از ملودی های مسعود سخاوت دوست در این سریال در جای جای سکانسها جاری شده و حتی بدون قطع یا تغییر، از سکانسی به سکانس دیگر در رفت  و آمد است. موسیقی سریال با وجود شنیدنی بودن، بیش از آنکه به کار توصیف دگردیسی کاراکترها و تغییرات روحیشان بیاید، خلاء پرکن شده و گاه حتی کد اشتباه هم به بیننده می دهد. به این معنا که گاه بی دلیل در حکم هشدار برای وقوع یک فاجعه عمل می کند، اما اصلا نه صحنه آبستن حادثه است و نه اصلا اتفاق خاصی رخ می دهد.
ضمن اینکه هادی به دلیل بی نظمی شبکه سه در پخش سریالش و ترجیح مداوم پخش رقابتهای ورزشی به جای آن، بارها گرفتار آسیب در قطع ارتباط با بینندگان شد.
در نهایت اما باید به فیلمنامه پر از گره و مملو از سورپرایز مهدی محمدنژادیان و بابک کایدان اشاره کرد. داستانی پر فراز و نشیب و در خیلی مواقع جلوتر از تماشاگر. «دلدادگان» هر چند بشدت وامدار طراحی و تعبیه خرده روایتها و گره گشایی هایش است و در شخصیت پردازی چشمداشتش بیشتر به هنر بازیگران بوده، اما قصه اش را بدون سکته تعریف می کند. حتی فلش بک طولانی سریال هم نتوانسته موجب سردرگمی،گریز و آزار بیننده شود. نویسندگان همچنین با فهم آنکه در حال تدارک یک ملودرام هستند و نه یک درام جنایی پلیسی، از درافتادن به ورطه ها و زمینه های بی ارتباط با کلیت اثر هم اجتناب کرده اند. محمدنژادیان و کایدان حتی در مواردی که احتمال ایجاد التهاب و حساسیت های فرامتنی می رفته، از جمله ماجرای بارداری حدیث(ملیکا شریفی نیا) یا جهتگیری های حکومتی و سیاسی مثل تلاش برای نفوذ امثال نادر(حمید گودرزی) در بدنه انقلاب یا رنگ عوض کردنهای امثال آدمی که مهدی صبایی نقشش را ایفا کرده، زیرکانه رفتار کرده و از خطر جسته اند. البته به شرطی که این نحوه رویارویی دغدغه و خروجی قیچی ممیزی تلویزیون نبوده باشد!
گرچه در این مسیر تدوین کارآمد و بدون ادای موحد شادرو هم کاملا موثر بوده است.فیدها و اسلوموشن های بجا در این سریال بارها این نکته را گوشزد کرد که این تکنیکها هنوز در صورت به کارگیری منطقی، کارکرد و اثر گذاری دارند. قطع قسمتها در بزنگاه ها هم که همچنان یک عنصر جذاب در سریال سازی در سطح جهانی است، در تدوین این مجموعه فراموش نشده.
در هر حال «دلدادگان» به لطف درخششهایش و اعتنا به اهمیت قصه گویی توانسته در ارتباط گیری با بینندگانش به توفیق برسد که این، در زمانه ریزش تماشاگران و وفور سریالهای خنثی و آبکی، قابل تقدیر است. بویژه وقتی بدانیم این سریال به دلیل کمبود بودجه بارها تا مرز بلاتکلیفی پیش رفت و استراکچر اصلی اش دستخوش تغییراتی نیز شد.

اشتراک گذاری در:

نظرات 1
  1. چقد بد قضاوت می کنید بازیگرای سریال همشون خوب بودند چرا ما تو کشورمان حاضر نیستیم به جوونا میدو ن بدیم چرا اینقدر ایراد میگیریم ازشون

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *